هنر مردم

صفحه اصلی/هنر مردم
هنر مردم۱۳۹۹/۳/۱ ۶:۵۹:۵۹
فعالیت‌های فرهنگی۱۳۹۶/۱۰/۱۰ ۸:۳۱:۰۱

تجربه‌ی مَشک و آب:
 

“اندر تقسیم‌بندی‌ها و تیپ‌سازی‌های ما در فعالیت‌های ارزشی”
چه بسا که در تقسیم‌‌‌بندی فعالیت‌های ارزشی، گاه کارهای یدی و فکری را از هم جدا می‌سازیم و حتّی بر اساس این مرزبندی بی‌دلیل، آدم‌های فعال در هر بخش را نیز از هم متفاوت فرض می‌کنیم، و باز بدتر و شگفت‌تر اینکه خود آن آدم‌ها به اعتبار همین جداسازی برای خود تیپ‌های متفاوت و لاجرم شخصیت‌های متفاوتی قائل می‌شوند. برای آنان که کار یدی و پشتیبانی و تدارکاتی و خدماتی می‌کنند این شبهه پیش می‌آید که نباید نظر بدهند و نظریه بپردازند و در هر مطلبی با درایت نظر کنند. و آنها که کار علمی و پژوهشی و تربیتی می‌کنند گمان می‌کنند نباید دست به کار دسته‌ی اول بزنند و باز هر دوی این گروه، براین باورند که نباید با اهل هنر باریک‌تر از مو و ظریف‌تر از گل گفت… و باز بماند که گروه سوم درباره خود چه فکر می‌کنند!!
من یک سئوال از خودم دارم. مگر نه اینکه حرکت حضرت قمربنی هاشم علیه‌السلام در آوردن آب به خیمه‌گاه، در ظاهر صرفاً یک حرکت پشتیبانی بود؟ حضرت در این اقدام نه زبان به نصیحت گشوده‌اند و نه برای یک حرکت نظامی جدّی پا در رکاب گذاشته‌اند و نه اصل حرکتشان هدفی جز اطاعت از امر امام در آب‌رسانی بوده. اما چرا همین حرکت پشتیبانی و تدارکاتی انقدر فرهنگ‌ساز و انسان‌ساز شده؟ و چرا این مبارزه کوتاه انقدر روح هنرمندان را به غلیان درآورده؟ و چرا رجز‌های حضرت انقدر انسان ساز و بصیرت بخش است؟
یک آب‌آور شجاع و مطیع امر ولیّ و بصیر و دارای مواسات و مخلص و با اخلاق در حدی که خود را در آب خوردن بر دیگران مقدّم نمی‌کند، آیا حجت را بر ما تمام نمی‌سازد که لاأقل به قدر خودمان باید جامع بعضی صفات باشیم؟ و آیا بودن برخی از صفات و غیاب برخی دیگر باعث آفت برای ما و کار ارزشی ما نمی‌شود؟
و سئوال اصلی من اینجاست که چرا باز ما با همه‌ی آنچه گذشت گمان می‌کنیم بچه تدارکاتی‌ها باید بهادرخان باشند و بچه هنری‌ها لطیف الاحوال و بچه فرهنگی‌ها مقدس مأب؟
و مثلاً هنرمندی که می‌خواهد فعال ارزشی باشد، اگر دیگ نشوید و کف میدان نیاید و مطالعه نکند و نافله نخواند، اصلا هنرمند خواهد بود؟ چه برسد هنرمند مردمی و ارزشی!
پس کاش حیطه‌ها را و آدم‌ها را و به تبعش شخصیت‌ها را از هم جدا نکنیم.
 

تجربه‌ی سرباز فرمانده:
“اندر سازماندهی‌های عمومی و کارهای تخصصی”
اگر تجربه مشک و آب را قبول داریم، باید راه اجرایش را هم بدانیم.
هیچ فکر کرده‌ایم که چرا یک دستگاه دولتی با کلّی خدم و حشم و معاونت و مدیریت و کارشناس و با کلّی حقوق بگیر، نه تنها خودش کُند حرکت می کند، بلکه با یک سازمان و دستگاه دیگر نیز نمیتواند به راحتی و چالاکی به تعامل برسد و در یک میدان عمل کند؟ و چرا یک گروه مردمی، تند و چابک و با حداقل نیرو کارهای زیادی انجام می‌دهد؟ نکته در همین سبک بودن تیم‌هاست. و اینکه اعضای یک تیم در هنگام انجام ماموریت آن تیم، به شکل و قواره‌ی آن در می‌آیند. و همان‌ها با کمی جابجایی در یک تیم دیگر، آرایش دیگری می‌گیرند.
من این تجربه را بارها دیده‌ام و آن را تحسین کرده‌ام و توفیقات آن را هم شاهد بوده‌ام. فرض کنیم یک نفر که همیشه شانه در زیر بار مطالعه می‌دهد، معمولا محل رجوع بچه‌هاست تا به آنها محتوا بدهد و طراحی پیام نماید یا خیلی از بلاتکلیفی‌های نظری با حضور او حل شود. بچه‌ها او را قبول دارند و از او چیزی می‌آموزند و برای عملشان با کمک او به فهم می‌رسند.
و فرض می‌کنیم که حالا بچه‌ها می‌خواهند یک عملیات میدانی تعریف کنند و مثلا برای یک نمایشگاه یا فعالیت جهادی حتی بیل بزنند و کیسه پر کنند. این کار، فرد دومی را می‌خواهد تا همه بچه‌ها را به خط کند، امکانات را فراهم کند و به عبارتی از بچه‌ها کار بکشد. این دومی نیاز به نیرو دارد. و فرد اول وظیفه دارد بلند شود، لباس کار بپوشد و در تیم دومی بیل بزند.حتّی دوّمی، اوّلی را حین کار به لطفاً و خواهش می‌کنم، مختص نمی‌کند و به او هم مثل همه می‌گوید: تند باش، دست بجنبان.
و باز فرض می‌کنیم نفر سومی قرار است بعد از بیل زدن، اطلاع رسانی کار را سازماندهی کند. نفر اول و دوم از ارتباطاتشان، از آبرویشان، از لیست مخاطبان تلگرام و تلفن همراهشان مایه بگذارند و مشرق و مغرب را به هم بدوزند. به این فرض‌ها اضافه کنید نفر بعدی را که برای تئاترش سیاهی لشکر می‌خواهد و بعدی را که باید تزریق معارف و معنویت کند و بعد همه‌ی قبلی‌ها پای منبرش بنشینند و یا با ذکرش سینه بزنند.
وقتی از بالا نگاه می‌کنی، می‌بینی این همه کار را یک تعداد اندکی انجام داده‌اند که همه سرباز همند و همه فرمانده‌ی هم. و اندکند کسانی که تأثیری در جمع ندارند. همه به هم فرمان می‌دهند و همه به هم چَشم می‌گویند. همه همدیگر را تحمل می‌کنند و هیچ‌کس خود را بر دیگری تحمیل نمی‌کند.
و این، البته کار ساده‌ای نیست. لااقل دو چیز می‌خواهد: یکی تنبلی نکردن و رُس زمان را کشیدن و دیگری اخلاق و سعه‌ی صدر داشتن.
این چنین سازماندهی عمومی به هیچ وجه با کار تخصصی مغایرتی ندارد و اگر من ندیده بودم چنین جمع‌هایی را، شاید مثل خیلی‌ها باورم نمی‌شد.
 

تجربه‌ی تانک:
“اندر ضرورت ارتباط بلاواسطه‌ی موالی با ولی”
اگر فعالیت ارزشی دویدن در میدانی است که ولی امر آن را ترسیم می‌کند، من نمی‌دانم چرا ما داریم یک سره توی میدان‌های پراکنده‌ای می دویم که برخی مدیران خودسر و ناکارشناس ترسیم می‌کنند!
کدام برنامه فرهنگی در این مملکت صد‌درصد درچارچوب نظرات این حکیم فرزانه نوشته شده؟ و کدام مدیر برنامه‌ریز هست که خود را حجاب میان منویّات رهبری و جوانان علاقمند به او نکرده باشد؟ و خود را صد‌درصد در خواسته‌ی او حل کرده باشد؟چه بسا انگشت اشاره‌ی این مرد خدا به سویی است و تلاش و حرکت ما به سویی دیگر.
البته که همه‌ی سعی‌ها به خطا نیست. امّا آنچه مهم است، این است که ما چرا آنقدر که چشم به دست و دهان مدیران صاحب کلید بیت المال و مقسّم بودجه داریم تا در همان خط حرکت کنیم، چشم به اشاره‌ی ولی امرمان نداریم که هم انرژی مضاعف بگیریم، هم خطای تشکیلات و سازمان و مدیران را نو به نو چک کنیم و آگاه شویم و آگاه کنیم؟
حسین فهمیده و تانکش بهترین تجربه برای رزمنده‌های امروز است.
هیچ فکر کرده‌ایم که شهید حسین فهمیده رحمت الله علیه چرا شد رهبر امامش؟ و چرا زیر تانک رفتنش شد الهام بخش روح الله و نشد خودکشی؟ و چرا اتفاقا دشمن با هر ابزاری منجمله هجوهایی که گاهی خودی‌ها توزیع‌کننده‌ی آن بوده‌اند سعی در تخریب مبانی شهید فهمیده را دارد؟ و چرا برخی دانش‌آموزان و دانش‌جویان بسیجی ما امروز حتی گاهی مبانی حسین فهمیده را هم ندارند؟ و چرا ما خودمان را زیر تانک وظایفمان نیانداخته‌ایم؟!
شاید حسین فهمیده اگر چه نیروی تحت امر فرمانده‌اش بود، اما یک لحظه به ذهنش خطور نکرد که باید با دستور یا کسب اجازه از فرمانده‌اش به زیر تانک برود. حسین آنجا دستور امام در مقابل چشمش بود که: «باید حصر آبادان شکسته شود.» و حتماً اگر من بودم، شرعاً خودم را معاف می‌دانستم. چرا که فرمانده‌ی مافوقم بی‌اطلاع بود و اگر هم مطلع می‌شد، اجازه چنین کاری را به من نمی‌داد.
گمشده‌ی ما امروز، همین ارتباط مستقیم و بی‌حجاب و بی‌پرده با ولی امرمان است. دانستن، تحلیل و فهم صحیح، دسته بندی و مصداق یابی، آمادگی مهارتی، زمان شناسی و سرعت انتقال و حضور به موقع در انجام آنچه او می‌خواهد. و البته همه این ها آسان هم نیست. پس شاید راحت‌تر باشیم که یک نفر، اول ماه چند خط شرح فعالیت را به دستمان بدهد و چند ریال بودجه را وسط ماه، آمار را هم آخر ماه از ما بگیرد. همین!
 

تجربه‌ی فسنجان:
“اندر آداب آموختن و آموزاندن!”
غرور چیز بدی است ولی آفتش در رشد و یادگیری شاید بدترین باشد. ما چاره‌ای نداریم جز آنکه هم‌افزایی کنیم، از یکدیگر بیاموزیم و به دیگران بیاموزانیم، فرمول‌هایی که کشف می‌کنیم به اشتراک بگذاریم. نه در دادن‌ها خساست کنیم و نه در گرفتن‌ها غرور به خرج دهیم. همان طور که در تغییر جایگاه‌ها به راحتی به یکدیگر چشم می‌گوییم، باید بتوانیم راحت بگوییم: نمی‌دانم. و وقتی هم که فرا گرفتیم، اعتراف کنیم که از دیگران آموخته‌ایم و علم لدنّی نداشته‌ایم. من از دور و نزدیک شاهد بوده‌ام که مانع هم‌افزایی بچه‌های ارزشی ما همین دو خلق نامبارک غرور و بخل بوده و هست.
حکایت آن نو عروسی را که باید برای نهار، فسنجان درست می‌کرد و دستور طبخش را هم بلد نبود شنیده‌اید. او از همسایه‌اش جویای دستور طبخ شد امّا از فرط غرور نمی‌گفت که بلد نیستم. و وانمود می‌کرد بلد است اما می‌خواهد مطمئن شود. زن همسایه هم که غرور طرف را دریافته بود، با بخل تمام تصمیم به انتقام گرفت و در آخر دستور پخت، به مواد لازم یک خشت خام هم اضافه کرد. عروس ناشی مغرور هم تاکید کرد که همه این‌ها را می‌دانسته! و گفتن ندارد که ظهر، وقتی در دیگ فسنجان را برداشت چه بلایی بر سر خورشش آمده بود.
از ما گفتن، که اگر در فعالیت ارزشی بخشی از ما کار آن نو عروس را بکنیم و برخی از ما هم مانند همسایه ، با بُخلی که داریم به آخر دستور، یک خشت خام هم اضافه کنیم، بر سر ارزش‌های ما آن می‌آید که بر سر فسنجان این حکایت مشهور آمد. به همین راحتی.
 

تجربه‌ی موش و آش:
“اندر بربادرفتن سرمایه‌های بزرگ با آسیب‌های کوچک”
کارهایی که ما می‌کنیم چه بخواهیم و چه نخواهیم، چه مستقیم و چه غیرمستقیم باید تأثیر معنوی داشته باشد. از تبلیغ گرفته تا ساخت توالت همه‌اش دنبال هدف معنوی می‌گردد، و عالم معنویات هم عالم طهوری است که با ذره‌ای ناخالصی و ناپاکی به هم می‌ریزد و کار ما هیچ تأثیری در مخاطب نخواهد گذاشت. مانند دیگ ۵۰ مَنی آشی که با یک موش نیم مثقالی که در آن بیافتد، ناپاک می‌شود و از دایره انتفاع خارج می‌گردد.
آش ما هرچه عظیم باشد، هرچه فراگیر باشد، هرچه دهان پرکن باشد، هرچه بودجه بر باشد، با یک ناخالصی در نیت با یک بداخلاقی، با یک مراوده‌ی حرام با نامحرم، با یک منیّت و…. سراپا نجس می‌شود و به کار خلق خدا و ولیّ خدا و خود خدا نمی‌آید.
پس دنبال عظمت کار نباشیم، بلکه دنبال صفای کار باشیم. مرعوب مدل‌های بزرگ شدن، آفتی است که ما را از ورود موش‌ها به آش‌مان غافل می‌کند.
چه بسا یک پوستر A4 روی یک بورد، روح یک انسان را متحوّل کند و چه بسا اکران‌های بزرگ و متعدد و تیراژهای انبوه که خلقی را مشمئذ و بدبین نماید.
 

تجربه‌ی شیرموز
“اندر باب صبر در بی وفایی یاران”
اینجا در مشهد ما، یک شیرموزی معروف است که سردرش نوشته: «خدا را فراموش نکن» و بین همه‌ی مردم هم به همین برند شناخته شده است.
گاهی به مزاح به دوستان میگویم: پیام این خدا را فراموش نکن، این است که اگر تو یک بار مرا به شیرموز دعوت کردی و من تو را دعوت نکردم و به روی خودم هم نیاوردم، تو باز هم خدا را فراموش نکن و به خاطر خدا بازهم دفعه بعد تو مرا دعوت کن به شیرموز!
در فعالیت‌های ارزشی هم، گاه کسی از تو کمک می‌خواهد و تو با همه‌ی توان و تخصص و ارتباطات و شبکه و اعتبار و آبرو به میدان می‌آیی و شروع می‌کنی به خدمات دادن و وقتی کار آن دوست راه افتاد، می‌رود و پشت سرش را هم نگاه نمی‌کند و بعد که نوبت تو می‌شود تا از او تقاضای یاری کنی که با تو در یک جبهه قرار گیرد، هیچ اعتنایی نمی‌کند و گاه با تعبیراتی تو و حرکت و جبهه‌ات را تحقیر می‌کند تا شاید همکاری نکردنش را توجیه نماید.
و اینجاست که تو باید صبر کنی و دفعه‌ی بعد که از اتفاق روزگار دوباره به سمت تو می‌آید و دست یاری خواستن دراز می‌کند، تو باید خدا را فراموش نکنی و همه چیز دیگر را فراموش کنی و بشوی نیروی او و بگویی چشم. آن هم فقط به خاطر گل روی ارزش‌ها.
قبول دارم که سخت است. ولی همین جاست که آدم به مقامات معنوی می‌رسد.
و البته می‌دانم که هرچیزی هم حدی دارد!
 

تجربه‌ی فحش
” اندر در و دروازه بودن و یا نبودن گوش”
فحش همیشه چیز بدی نیست. یکی از مهم‌ترین معیارهایی که حضرت روح ا… برای شناخت راه حق از باطل به ما گفت و متاسفانه کمتر هم مورد توجه رجال قرار گرفت، همین بود که هر وقت دشمن از ما تمجید و تعریف کرد باید بفهمیم داریم به خطا می‌رویم و هروقت بدگویی و عناد کرد یعنی دقیقا داریم درست راه می‌رویم.
البته که این فحش شنیدن مهارت می‌خواهد. چرا مهارت؟ چون این قاعده‌ی حضرت امام دو نکته دارد. اول بدگویی شنیدن، دوم دشمن بودن. هرگاه این دو با هم جمع شد، نشان می‌دهد که ما در راه صحیح قدم بر می‌داریم.
اما مع‌الاسف برخی بزرگواران نکته‌ی اول را می‌گیرند و نکته دوم را فراموش می‌کنند. لذا مدیران ما بعضاً «نُصح ناصح» را با «لُومه لائم» اشتباه می‌گیرند و هرچه بچه‌های خودی از سر خیرخواهی به آنان خرده می‌گیرند که چنین نکنید و چنان نکنید، نفسی عمیق از سر شکر می‌کشند که بحمدا…. داریم در راه خدا تحمل سختی‌ها و ملامت را می‌کنیم.
و اینجاست که به خاطر نبودن مهارت فحش شنوی، حتی نقد و نصیحت هم اثر معکوس دارد.
قبول دارم این یکی تجربه خیلی هم کف میدانی نبود و بیشتر برای بچه‌های بالا صدق می‌کرد.
 

تجربه‌ی نوکر خود آقای خود
“اندر باب اندوختن سرمایه‌های فعالیت‌های فرهنگی”
چه بسیار از ما که پس از گذراندن یک دوره فعالیت سخت و طاقت فرسا در یک مجموعه –معمولاً دولتی و چه بسا خصوصی- و هزینه کردن مقدار زیادی از وقت و انرژی‌مان به این نتیجه می‌رسیم دراین مدت نه تنها در راه آرمان و هدف‌مان کار نکرده‌ایم بلکه امیال و برنامه‌های مدیر یا مدیران آن مجموعه را پیش برده‌ایم و به عبارتی دور خورده‌ایم.
و چه بسیار اخلاص‌هایی که به گِل می‌نشینند و چه بسا انگیزه‌های جوشانی که فروکش می‌کند و … اگر چه کار جمعی همیشه بهتر از کار فردی است، اما این بدان معنا نیست که ما همیشه باید نیروی پیاده‌ی کسانی باشیم که نمی دانیم در پس سیاست‌هایشان چه می‌گذرد.
شاید علتی که مقام معظم رهبری به دانشجویان و فعالان فکری و فرهنگی لقب افسر دادند همین بود که بچه‌ها به خود بیایند و خود را باور کنند و خودشان پشت سر فرماندهی کل قوا حرکت کنند و خط خودی و دشمن را بصیرانه تشخیص داده و با یکدیگر یک جبهه را تشکیل دهند.
اگر خود بچه‌ها با هم و در کنار هم در هر قالب هیئتی، کانونی، تشکّلی و … دست به فعالیت و برنامه‌ریزی بزنند و به عبارتی نوکر خود و آقای خود باشند، هرجا احساس کردند خطایی کرده‌اند، آن را اندوخته تجربه خود می‌کنند نه آنکه ناگهان به خود آیند و ببینند صرف خطای عمدی یا سهوی یک نفر دیگر شده‌اند. هرجا نداشته باشند که خرج کنند، با هم سختی می‌کشند و با مرارت بیشتر و تلاش افزونتر، جبران بی‌پولی را می‌کنند. نه آنکه چشم باز کنند و ببینند بی‌پولی‌اش مال آن‌هاست و خرّاجی‌اش مال یک نفر بالاتر. اگر یک روز بی اخلاصی به خرج دادند، توبه می‌کنند و به دامان خدا برمی‌گردند نه اینکه ناگهان متوجه شوند که سال‌ها اخلاص‌شان صرف ریاکاری یک عده دیگر شده. و نگارنده معتقد است این بی‌اخلاصی شرف دارد به آن اخلاص!
اگر خودمان برنامه بریزیم و خودمان عمل کنیم و خودمان تجربه بیاندوزیم و البته از تجربه دیگران بهره ببریم، این برای ما خیلی بهتر است. و خلاصه اگر هوس نکنیم عنوان‌های گول زننده در رزومه‌ی ما باشند، کم کم خودمان انقدر بزرگ می‌شویم که اسم تشکّل خودمان نقطه‌ی درخشنده‌ی رزومه‌ی ما خواهدشد نه اسم فلان نهاد. از ما گفتن بود.
پـ . نـ : این کار سخت است و لوازمی دارد که امیدوارم خواننده‌ی گرامی گمان نکند بنده از آن بی‌خبرم. ولی به همه‌ی دردسرهایش می‌ارزد.
 

تجربه‌‌ی نیوتون
” اندر جذب حداکثری و لوازمش”
ضرورت جذب کردن همیشه شعار ما و امثال ما بوده است. جذب خانواده، جذب همکلاسی‌ها، جذب همکاران، جذب مردم، جذب مخاطب، … . پس از تعبیر حضرت آقا هم‌که الحمدالله بدون آنکه به حداقلش برسیم و اصلا بگوش باشیم، ادعای حداکثری‌اش را می‌دهیم.
غافل از اینکه جذب حساب و کتاب دارد.
خدا در جهان سنتّی داد که گفته‌اند نیوتون آن را کشف کرده آن هم قانون عمومی جاذبه است. مگر نه اینکه دو جسم نسبت به هم نیروی جاذبه دارند و هرچه جرم اجسام بیشتر شود جاذبه‌ی آنها نسبت به هم بیشتر می‌شود!
پس چه شده که ما هنوز بین خودمان رابطه‌ی خوبی نداریم، بچه‌های یک تشکل یکدل نیستند، سرخطهای جریانات فرهنگی و سیاسی همدیگر را تحمل نمی‌کنند، به عبارتی هنوز به معنای واقعی طیبه نشده‌ایم و بعد توقع داریم مردم را جذب کنیم!؟ مخاطب هم نمی‌کشیم.
بیایید اول رابطه‌مان را باهم خوب کنیم، هم‌را بشاسیم، به هم ایمان بیاوریم، باهم گفتگو کنیم، هم را بفهمیم، مخالفت هم را تحمل کنیم، از هم دفاع کنیم، برای هم بمیریم بعد بپرسیم پس چرا نمی‌توانیم مردم را جذب کنیم.

درباره چهره‌ی امام۱۳۹۹/۳/۱ ۲:۵۳:۵۳
امام، رشته کوهی که از قله‌های مختلف روحی تشکیل شده
 
یک مقوله بحث شمایل و علاقه‌ی مردم به شمایل است. همه‌ی مردم خصوصا کسانی که در مکتب تشیع با آموزه‌های محبت و مودّت و علاقه بار آمده‌اند معمولا عشقی به مولا دارند، به کسی که نسبت به آنها ولایت دارد که معمولا به شمایلش عشق می‌ورزند و حتی اگر شمایلی از او نداشته باشند به صورت مثالی آن‌را تصور می‌کنند. در بعضی ملل این کمتر است و در بعضی ملل بیشتر. ما اینجا این را به شدت داریم، حتی شمایل‌هایی که از قهرمان‌های ایران باستان داریم. مثل رستم و کاوه. اینکه هنرمندان سعی کرده‌اند اینها را خلق کنند چیزی نبوده جز علاقه‌ی مردم به داشتن و دیدن اینها. واقعیت اینجاست که این علاقه بدون علت نیست و آن هم اینکه هر چهره‌ای کاریزمایی دارد که آن روحیه را به مخاطب منتقل می‌کند. یعنی شخصیت و صفات صاحب چهره به بیننده منتقل می‌شود. البته انسانها مختلفند و شخصیتهایشان هم مختلف است. هرچه عمیق‌تر باشد این تاثیر بیشتر است.
امام چهره‌ی خاصی دارد که مردم به او علاقه‌مند شده و این چهره یک چهره‌ی معنوی است، دارای پارامترهای مادی چندانی نیست وگرنه روحانیه ریش سفید عمامه سیاه زیاد بوده است. امام حرکتی کرده و چون ذوب در خدا بوده و خالص بوده برای مردم این تاثیر را گذاشته و واقعا چهره امام شده نماد روحانیت مبارز شیعه در این دوره. در مستند روح الله جمله‌ای دارد در قسمتی که امام در تبعید هستند در نوفل لوشاتو که می‌گوید: این روحانی با عمامه سیاه و ریش‌های سپید مثل نوزادیست که از دل تاریخ متولد شده، یعنی اینقدر پاک است. خب این ویژگی‌های روحی امام است که روی چهره‌اش تاثیر گذاشته.
یک نکته دیگر این است که آدم بعضی عکس‌هایش را باور نمی‌کند خودش است، شبیه است ولی نه خیلی. واقعیت این است که حالات درونی افراد و تجلی هر بعد از شخصیتشان روی فیزیک چهره اثر می‌گذارد. یعنی وقتی شما خشمگین هستید، وقتی بی حوصله هستید، وقتی عاشق هستید و … چهره شما خواه ناخواه دچار تغییر می‌شود. لذا بعضی از عکس‌هایتان را خیلی می‌پسندید، بعضی را نمی‌پسندید و با بعضی از عکس‌ها ارتباط برقرار نمی‌کنید. حالا وقتی این مساله را در مورد حضرت امام که یک شخصیت چند بعدی هستند بررسی کنیم رافت و رحمت امام سرجای خودش است، علم و مجاهدت علمی امام سر جای خودش است، شجاعت و مبارزه سیاسی امام همینطور و صلابت و خشم امام نیز و همه‌ی اینها در اوج خودشان قرار دارند.
یکی از دخترهای امام تعریف می‌کنند که روزی امام یکی از تاریخی‌ترین سخنرانی‌های ضد آمریکایی‌شان را در جماران در شرایط بسیار سخت سیاسی انجام دادند و با شدّت و سختی با آمریکا برخورد کردند. بعد آمدند توی حیاط و رفتند سراغ باغچه و من را صدا زدند که این را دیده‌ای امروز گل داده است؟ می‌گویند اصلا باورم نمی‌شد.
ما قطعا ادعا نمی‌کنیم که امام معصوم هستند، ولی یک سری از ویژگی‌های امام و جمع اضداد بودن ایشان ما را به یاد ائمه می‌اندازد. حضرت آقا می‌فرمایند: امام به همه‌ی ما فهماند که انسان کامل شدن و تا نزدیکی مرز عصمت پیش رفتن افسانه نیست.
امام مثل رشته کوهی است که از قله‌های مختلف روحی تشکیل شده. قله‌ی خشم، قله‌ی صلابت، قله‌ی عاطفه، قله‌ی علم، قله‌ی بصیرت و آگاهی، قله‌ی شجاعت.
قاعدتا این‌ها روی چهره‌ی امام به شدت تاثیر گذاشته. اینکه ما چهره‌های متفاوت و متنوعی از امام می‌بینیم به همین خاطر است. یعنی لبخند امام به شدت دلگشاست و چهره‌ی خشم آلود و عبوس امام به شدت با صلابت و رعب‌انگیز است برای دشمنان خودش.

golmikh-expriences-004

golmikh-expriences-015

golmikh-expriences-013

 

 

 

 

 

 

 

 

 

• نقاشی چهره‌ی امام باقی الصالحات است
 
ما از اینجا ورود پیدا می‌کنیم به آناتومی چهره‌ی امام که به شدت تحت تاثیر ابعاد شخصیتی امام است. در بعضی عکس‌ها چنان نگاهی در امام می‌بینید که گویا امام در حال دیدن عرش خداست. اینقدر که این نگاه سبک است و در حال پرواز. چهره‌ی اما ذوب شده در آن نگاه. ماهیچه‌های چهره هیچ عکس‌العملی ندارند و شما مرکز چهره را آن نگاه می‌بینید. بعضی مواقع چنان لبخند امام چهره‌ی امام را احاطه می‌کند که شما جز مهربانی، جز شادی در آن نمی‌بینید.
این چیزیست که از متافیزیک به فیزیک چهره‌ی امام سرایت می‌کند.
هنرمند قاعدتا اینجا باید کار پیچیده‌ای را بکند. یعنی اگر عکس هرکس را می‌کشد و فقط به شباهت فکر می‌کند، اینجا باید به ویژگی‌های هر چهره‌ی امام توجه کند. قاعدتا خیلی از نقاش‌های ما خیلی کارها کردند که شباهت برایشان در الویت دوم قرار گرفته. از آنجایی که بدیهی ست آن نماد روحانی سید پیرمرد که در تابلوی من وجود دارد امام است و همه این را می‌دانند. حالا من می توانم بروم سراغ ویژگی‌های دیگر این انسان وصرفا درگیر شباهت نشوم.
دیدن بعضی چهره‌ها که منتسب به یک شخص هستند ناخوداگاه حسی را در انسان ایجاد می‌کند، قاعدتا به اضعاف مضاعف ترسیم نقاشی از چهره‌ی امام به شدت تاثیر‌گذار است. لذا کسی که امام را بشناسد به اندازه خودش چهره‌ی امام را ترسیم کند به شدت لحظات هیجان انگیزی دارد. این لحظات، لحظات عشقبازی است و محبّت را در دل هنرمند افزون می‌کند. آنچه را در مورد امام خوانده، می‌بیند و ممکن است این حرف‌ها شعاری به نظر برسد ولی باید تجربه کنی آنچه را که از امام می‌دانستی با نقاشی از چهره ی امام می‌فهمی.
برای من چهره‌ی امام خیلی داستان دارد. دست به قلم شدن من از چهره‌ی امام شروع شد. ما امام را دوست داشتیم، عکس امام باز بودیم. اولین بار چهره‌ی متحرک امام را در ۱۲ بهمن از خانه همسایه برای چند لحظه دیدیم. در سن کودکی انسان نقاشی می‌کشد و تجارب خوب را برای خودش مرور می‌کند.
این قصه ادامه پیدا کرد تا ارتحال امام. ارتحال امام ضربه سنگینی به همه زد و وصف نشدنی بود. تعبیری که سید احمد آقا داشت که ارتحال پیامبر را برایم تداعی کرد، واقعا همین طور بود. ما هم به عنوان یک نوجوان ۱۲-۱۳ ساله تالم خیلی شدیدی داشتیم. من در ۲۴ ساعت اول باور نمی‌کردم زندگی ادامه دارد. ولی آمدم بیرون و دیدم مردم در صف نانوایی هستن. می‌رفتم مجلس ختم. و بعد زندگی کردیم و هنوز هم زنده‌ایم…
این تالم روی دستم خیلی تاثیر گذاشت. یک بخش مهم طراحی قدرت انتقال تصور به قلم است. شما چیزی را تصور می‌کنید و طراحی‌اش می‌کنید یا عینا از روی چیزی طراحی می‌کنید. وقتی روح به خلجان در می‌آید مطمئنا روی دست هم تاثیر می‌گذارد و من به همین دلیل توانستم خروجی‌های بهتری از چهره امام بگیرم.
مرتب هم نقاشی می‌کردم و مدام درگیر بودم. سوژه‌ی من امام بود و یا اتفاقات پیرامونش. کاری که برای خودم ویژه است آن دم معروفی است که در حسینیه جماران می‌گفتند: عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز، خمینی بت شکن با شهداست امروز. که من با مداد و در عالم نوجوانی امام و شهدا را در بهشت ترسیم کردم. به نظرم کار ویژه‌ای بود و نقطه عطفی.
هر پوستری که از ستاد ارتحال امام می‌آمد از رویش نقاشی کردم و مدام این مشق را انجام می‌دادم و بعد هم کلاس طراحی رفتم.
مرحله بعدی کار من در دوم دبیرستان و ورود به فضای نقاشی تبلیغاتی بود. آن موقع ما مقوله‌ای داشتیم تحت عنوان نقاشی تبلیغاتی. چون بین هنرمند و سازه‌های رسانه‌ای هیچ واسطه‌ای نبود و هنرمند خودش باید نقاشی می‌کرد. برعکس الان که نرم افزارها واسطه شده‌اند.
البته بگم درکنار این من چهره‌ی آقا را هم کار کردم و دقیقا این حس خوب را موقع ترسیم چهره‌ی آقا دارم. در نقاشی تبلیغاتی ما کم کم تجربه کردیم، کارها را دیدیم. من گاهی ساعت‌ها محو نقاشی کشیدن اقای صباغیان از امام و رهبری می‌شدم و تصاویرش را در ذهنم ثبت می‌کردم. موهایی که کار کرده بودند، بکی که خورده بود، اینکه چطور رنگها را روی هم گذاشته بود. ماه‌ها فکر به اینها فکر می‌کردم و سعی می‌کردم اجرا کنم که بعد بر روی پرده‌های بزرگ و دیوارها به اجرا در آمد.
اینکه اسلاید را چطور بگذاری که پرسپکتیو ایجاد نکند، در شب چکار کنی و… چیزهایی بود که تجربه کردیم.
هیچ چیز جای چهره‌ی امام را نمی‌گیرد. توصیه من این است که کسی که این را می‌خواند سعی کند نقاشی چهره‌ی امام را تجربه کند. بنشیند یک ساعت در مورد امام بخواند و بعد تجربه کند.
به نظر من نقاشی چهره‌ی امام باقی الصالحات است. همانطور که نقاشی چهره‌ی آقا و شهدا باقی الصالحات است.
دیجیتال کار نکنند، دست بزنند. شاید این حرف تشبیه خوبی نباشد اما به نظرم تفاوت بین این دو مثل تفاوت زیارت حقیقی و مجازی است. شما که برای طراحی به رنگ دست می‌زنید، چهره‌ی امام روی شما تاثیر می‌گذارد. قلم دیجیتال اینگونه نیست.
اثرگذاری یک نقاشی علاوه بر تکنیک به نحوه ارتباط گرفتن نقاش و میزان شناخت نقاش و باور او بستگی دارد.
کسی که با باور و حال خوب چهره‌ی امام را نقاشی می‌کند مطمئنا اثر متفاوتی خلق خواهد کرد.

golmikh-expriences-006

golmikh-expriences-010

golmikh-expriences-003

 

 

 

 

 

 

 

 

 

• من همیشه پیشانی امام را دوبار رنگ می‌گذاشتم
 
یک نکته ی دیگر در چهره‌ی امام ماهیچه‌های چهره‌ی امام است که چین و شکن‌های درهمیده و خاصی دارد. گاهی چهره‌ی امام را با یک پیرمرد اشتباه می‌گیریم. در حالی که چهره‌ی امام یک چهره‌ی جوان-پیر است. اگر مشخصات ظاهری آن به انسان می‌گوید از این مرد ۹۰ سال گذشته ولی به شدّت لایه زیرین این چهره تشعشع جوانی دارد. دقیقا چیزی که در چهره‌ی آقا داریم.
اگر چهره‌ی آقا را با کسانی که در این سن هستند مقایسه کنیم یک طراوت، یک بشاشیت و جوانی در آن می‌بینید. این‌ها را کسی که باور دارد می‌فهمد. کسی که ارتباط روحی با آقا و امام برقرار نکرده، ممکن است نفهمد و البته ما به او حق می‌دهیم.
این در چهره‌ی امام خیلی موثر است. در چهره‌ی امام همه خطوط افقی می‌بینند در حالی که یک سری چین و شکن عمودی دارد که اگر نباشد چهره‌ی امام را تبدیل می‌کند به چهره‌ی یک پیرمرد که فقط پیشانی‌اش چروکیده است. اینکه حالا این خطوط با آرمانهای امام مرتبط است مطمئنا نه، اما وقتی ما داریم در مورد چهره‌ای صحبت می‌کنیم که پشتش یک شخصیت وجود دارد که آن آرمانها را درست کرده برای من نقاشی این مساله اهمیت پیدا می‌کند که روایت ناقص نکنم.
به خاطر همین من همیشه پیشانی امام را دوبار رنگ می‌گذاشتم. در بعضی عکس‌های امام این ویژگی مشهود است. یک بار خطوط افقی و یک بار خطوط عمودی. یعنی از پیشانی تا بالای ابروها این را حرکت می‌دادیم و بعد اینها هم را خنثی می‌کنند و می‌شود پیشانی امام. پیشانی‌ جایگاه سجده امام است، جایگاه نور امام است.
چین و شکن ماهیچه‌های گونه‌ی امام و… نوعی که امام محاسن خودشان را اصلاح می‌کردند. همانطور که می‌دانید امام محاسنشان را خودشان اصلاح می‌کردند. بعضی وقت‌ها این اصلاح‌ها خیلی متفاوت است. اینکه ما از چه حدی تا کجا هنوز از بین محاسنشان می‌شود پوستشان را دید چیزهایی است که من با تجربه به دست آورده‌ام. اینکه کجا محاسن امام عمودی می‌شد و کجا شروع می‌کند به پیچیدن، چیزهایی است که در نقاشی مهم است.

***
حالات روحی، آرامش موثر در چهره. مثلا عکس‌هایی که از امام در بیمارستان قلب موقع تنفیذ حکم ریاست جمهوری بنی صدر هست را ببینید. در عکس‌های ما آنقدر این حالات روحی مشهود نیست. مگر روح ما چقدر است که خلجانش باشد؟ یک دریاست که موجش می‌تواند صخره را تکان بدهد.
فیزیک چهره‌ی امام پوششی است بر آن روح بزرگ. دوربین‌های قدیم آنقدر کنتراست واقعی نمی‌دهند. اما ما متوجه می‌شویم چهره‌ی امام به لحاظ پارامترهای مادی چهره‌ای بسیار معمولی است. خیلی از بزرگان را می بینید که عکس جوانی‌شان بسیار خاص است، اما امام اینگونه نیستند.
این برداشت شخصی من است. ما یک جا امام ضد آمریکایی نقاشی می‌کنیم. یک جا امام مقاوم، یک جا امام پدر، یک جا امام طلبه، یک جا امام عارف.
در تماثیلی که از ائمه کشیده می‌شود چه بر اساس کشف و شهود و چه بر اساس مطالعه بسیار متفاوتند. مثلا چهره‌ای که از امیرالمومنین کشیده می‌شود یک جا بسیار با صلابت هستند، یک جا بسیار مهربان.
کدام نقاش می‌تواند ادعا کند همه‌ی جوانب یک مرد بزرگ را می‌تواند نقاشی کند؟
چهره‌ی امام در بیست و چند روز آخر بستری شدنشان، امام به شدت نحیف شده‌اند. شما در روزهای آخر کاملا انقطاع را در چهره‌ی امام می‌بینید. چهره‌ی پایانی که برای اولین بار در اخبار ساعت نه ۱۴ خرداد نشان دادند چهره‌ی امام چنان تغییری کرده است که…

 

golmikh-expriences-008

golmikh-expriences-009

golmikh-expriences-011

golmikh-expriences-014

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تجربه‌ی نجف۱۳۹۹/۳/۱ ۲:۵۳:۵۳

سال‌ها پیش، من همواره همنشین رنگ و قلم‌ بودم. قاب کارهایم همیشه بزرگ بود و برایشان انرژی خاصی می‌گذاشتم. در کارگاه و یا روی داربست، گرم ساختن تصاویر بزرگ و طرح‌های متنوع گرافیکی در قالب پرده و نقاشی دیواری بودم.
من نقاشی را برای اولین بار با رنگ روغن و بعد از مدتی با آبرنگ تجربه کردم و در سال‌های ۷۰ به بعد، آن را با رنگ پلاستیک به سمت نقاشی تبلیغاتی بردم. آن زمان البته پرده‌های بزرگ نقاشی به مناسبت‌های مختلف مذهبی و انقلابی گاه و بی‌گاه فرصتی برای تجربه‌ی کارهای بزرگ ایجاد می‌کرد. اما تولد بیلبوردهای تبلیغاتی در آن دهه، زمینه‌ی بیشتری را برای ترسیم نقاشی در ابعاد بزرگ به وجود آورد. چرا که تمامی تابلوهای تبلیغاتی لاجرم باید با دست نقاشی می‌شدند.
این ابعاد بزرگ، من را عادت داده بود تا دایره‌ی چرخش و اثر گذاری قلمم وسیع باشد. زود خشک شدن رنگ‌های پلاستیک و لزوم تواتر بین رنگ گذاری‌ها مرا مجبور به سرعت عمل و شتاب می‌کرد و چشمم با پرسپکتیو حاصل از ابعاد وسیع کار، سازگار شده بود.
این روال البته بعد از دوران دانشگاه و ورود من به فضای ویدئو-گرافیک و از طرفی ورود صنایع چاپ در قطع و متراژ بزرگ مانند انواع بنر، توفیق من در ادامه این راه را به افول کشاند.

279280 278
 

تقارن دو بازگشت

اقبال به چاپ‌های بی‌روح پلاستیکی که زمانی با جلوه‌های اعجازآمیزش بر نگاه بسیاری از هنرمندان و اصحاب رسانه و تبلیغات چیره آمده بود، این روزها کم کم حنایش بی‌رنگ تر و بی‌رنگ تر می‌شود. کم کم دارد سِحر این ابزار بی اثر می‌شود و نگاه‌های هنرپسند بیدار می‌شوند. مردم نیز به جلوه‌های دوست داشتنی هنرهای زنده و دستی علاقه بیشتری نشان می‌دهند.
در واقع ما امروز در آغاز یک بازگشت به هنرهای تجسمی دستی هستیم. در دوره ای که هیاهوی تکنولوژی دیجیتال و چاپ فروکش می‌کند و در جایگاه واقعی خود می‌نشیند، انتظار می‌رود این دو، به تعاملی خوب و فعال با هم برسند.
برای من، این روزها همراه شده با توفیقاتی که به لطف دوستان عزیز و همکاران خوبم برایم فراهم آمده. توفیق بازگشت به دوران رنگ و قلم. چرتکه و سطل، دیوار و برزنت….
اگر چه سفر نجف و پیش آمدهای خوب و همراهان پرانرژی آن برای من مغتنم بود و توانستم کارهایی در ابعاد نسبتا بزرگ با دست انجام دهم. اما این، هنوز نقطه شروع بازگشت من است. شاید امروز نیازی نباشد که مثل گذشته پرده‌ی ۱۵۰ متر مربعی یا دیوار ۱۰۰ متر مربعی نقاشی کنم، اما هنوز جای زیادی برای تجربه‌های متنوع و تکنیک‌های متفاوت و ایجاد تعامل بین تجربیات قبلی و امکانات فعلی در چهاردیواری کوچک خودم دارم.

تجربه‌ی نجف

کسانی که در فضای اربعین و زیارت پیاده کربلا قرار گرفته‌اند می‌دانند که چه میزان تلاطم بر فضا حاکم است. و هر کار ساده ای گاه چه قدر دارای پیچیدگی می‌شود.
از مشکلات و حجم بالای ترانزیت کالا در مرز گرفته تا تعدد کارهای بر زمین مانده تا نبود وسیله نقلیه و دوری راه ها… همه و همه باعث می‌شوند یک کار کوچک به سختی هماهنگی و انجام یابد.
کار بزرگی که دوستان ما برای تدارک تولیدات هنری در نجف اشرف صورت دادند در نوع خود قابل تحسین بود. حضور تعداد زیادی هنرمند ، انتقال لوازم و ابزار مختلف هنری و هماهنگی‌های مختلف جهت پشتیبانی، کاری سخت بود که دوستان ما به لطف حضرت سید الشهدا به خوبی از پس آن برآمدند.
وجود شرایط خاص نجف در آستانه اربعین، عملا فضای تصمیم در لحظه را ایجاد می‌کرد. سازه‌های آماده‌ی شش در دو متر با زحمات دوستان اجرایی تیم، پارچه کشی شد و من باید به سرعت تصمیم می‌گرفتم چه تصویری بر آن نقش ببندد. پیشنهاد قطعی آقای فخار، بعنوان مدیر تیم، تصویر علما و شهدای جهان اسلام از ملّیت‌های مختلف بود.
اینطور برنامه ریزی کردیم که چهار چهره از علمای شهید در یک قاب نقش ببندد. اگرچه انتخاب سخت بود و شخصا علاقمند به کار درباره سید زکزکی و امام موسی صدر نیز بودم، اما محدودیت فضا و وجود قید شهید، من را به انتخاب این چهار شخصیت رساند: شهید نمر، شهید عارف حسینی ، شهید سید عباس موسوی و شهید محمدباقر صدر. در واقع چهار چهره از حجاز، شبه قاره ، لبنان و عراق…
از محدودیت‌های نت و سختی یک برگ پرینت – که با صرف وقت زیاد از طرف دوستم آقای غریبی به انجام رسید- که بگذریم، در دسترس نبودن عکس با تنوع و کیفیت بالا که فیگورها و زوایای یکسان بدهد، باعث شد تصمیم بگیرم چهره‌ها دو به دو در طرفین قاب بنشینند. همچنین کوتاه بودن عرض سازه و لزوم دیده شدن اثر از فواصل دور باعث شد تا نمای بسته‌ای از چهره‌ها را انتخاب کنم.

غروب یکشنبه ۲۳ آبان ماه، طرح اولیه را با پروژکشن مدادی کرده و تا سحرگاه فردا، نیمی از کار را رنگ‌گذاری کردم.
مردمی که در میدان ثوره العشرین به سمت حرم حضرت امیر علیه السلام در حال تردد بودند به شدت با کار ارتباط گرفته و درباره آن سوال می‌پرسیدند. برخی دوست داشتند برای ثواب هم که شده، کمی رنگ روی کار بگذارند و برخی زائران هم که هنرمند بودند و دستی در کار داشتند، با به کار بردن اصطلاحاتی خاص، ابراز علاقه نموده و سعی می‌کردند نشان دهند که هم‌صنف هستند.

golmikh-news-271
 
البته این نوع برخوردهای گرم را همه‌ی هنرمندان و در حین خلق همه آثار تجربه کردند اما نکته ویژه برای این اثر، غربت شخصیت‌های شهید جهان اسلام در بین زائران بود، حتی شهید صدر در میان مردم عراق!
در این میان به نظر می‌رسید شهید نمر برای چشم مردمان ملل مختلف، شناخته‌ شده‌تر بود.
شاید چون خونش در دوران رسانه های جدید ریخته شده و این میان دل‌ها بسوزد برای سید عارف الحسینی که جز یک سید نوجوان نورانی اهل پاکستان، کس دیگری او را نشناخت حتی حزب‌اللهی باکلاس‌های خودمان!
اگرچه به خاطر سوالات پیاپی مردم درباره این شخصیت‌ها به نظر می‌رسید باید قبل نقاشی، اسامی آن‌ها نوشته می‌شد، اما همین پرسش اسم، بهانه خوبی بود برای ارتباط.
شعار «دماءکم الثوره» پیشنهاد دوست طلبه‌ای بود که سال گذشته برای شهید نمر به من منتقل کرد و اگرچه توفیق نداشتم آن موقع استفاده‌اش کنم، اما قسمت شد آن را در این اثر به کار ببرم.
خوشنویسی اثر توسط برادر هنرمندم روح الله ابوالفضلی در غروب دوشنبه ۲۴ آبان ماه پایان یافت و در کنار خیایبان ثوره العشرین نجف، در مقابل دیدگان روشن زائران قرار گرفت.

golmikh-news-263
 
تابلوی (نسیر الی القدس) هم همین حکایت را داشت. با این تفاوت که به پایان سفر نزدیک شده بودیم و محدودیت وقت باعث شد تکنیکی انتخاب کنم که زمان کمتری ببرد و همینطور هم شد. تنها توانستم به صورت خطی آن را اجرا کنم اما ویژگی بصری خاص دیگری بر روی آن پدید نیامد. شعار این اثر هم ایده جمعی از دوستان خوب قمی بود که به خط آقای ابوالفضلی رقم خورد.
زحمات دوستانم آقایان مجلسی، غریبی، مغروری، قربانپور، فولادی و ایلی بسیار در خلق این آثار کمک حال من بود و زمان را برایم ذخیره کرد.

golmikh-news-267
 
خلق اثر در میان مردم همیشه موجی از انرژی به هنرمند منتقل می کند و او را بدون واسطه در مقابل برداشت‌ها و نقدهای مخاطب قرار می‌دهد.
بدون شک یک از راه‌های نجات هنرمندان از برج عاج نشینی و دور شدن از مردم همین حضور فیزیکی در میان جامعه است. البته مسئله شناسی مردم قبل از تولید اثر، و ارائه آن در میان خود آنان، حلقه های مکمل این نوع حضور است.

golmikh-news-264

 


مطالب مرتبط:

گزارش تصویری فعالیت در موکب الامام الرضا علیه السلام- خادمین فرهنگی اربعین

کلیپ نقاشی الی القدس

کلیپ نقاشی دمائکم الثوره

مزارهای شهید۲ (ویترین‌ها)۱۳۹۹/۳/۱ ۲:۵۳:۵۳

اگر چه ویترین‌ها معمولاً یک قاب مستطیل آلومینیومی هستند اما باز هم نمونه‌های متفاوتی از طراحی قاب و ملحقات آن در بین‌شان دیده می‌شود، مثل این نمونه‌ در بهشت‌رضای مشهد که با گرفتن یک فرم محرابی کشیده، از سایر قاب‌ها جدا شده بود:

golmikh-popart-249

 

 

 

 

 

 

 

 

فرم کلمه «لا» دو فضای ویترینی مجزا با عایق‌بندی مناسب را بر سر مزار این شهید که خود نیز فرزند شهید است، در بهشت زهرای تهران فراهم کرده است:

golmikh-popart-280

 

 

 

 

 

 

 

 

و سایر ویترین‌هایی که در بهشت زهرا (س) تهران در ابعاد و اشکال متنوع می توان دید:

golmikh-popart-276golmikh-popart-250golmikh-popart-255golmikh-popart-257golmikh-popart-258golmikh-popart-272golmikh-popart-273

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در نمونه‌ای دیگر که می‌شد آن را قبل از نوسازی مزار شهدا در بهشت‌رضای مشهد دید، میله‌ی پرچم و آرم جمهوری اسلامی با همان فرم‌های عامیانه به ویترین اضافه شده بود.

golmikh-popart-281

 

 

 

 

 

 

 

 

ویترین مزار یک طلبه در بجنورد که به شکل برج ساعت مدرسه فیضیه قم درآمده بود، نمونه‌ای از تعریف فرم‌ها و وی‍ژگی‌های جدید است. خانواده این شهید می‌توانستند از نمادهایی چون گنبد و گلدسته استفاده کنند تا تداعی‌گر یک فضای مذهبی باشد اما آگاهانه مدرسه فیضیه را به عنوان نماد جمع بین علم و جهاد برگزیده‌اند.

golmikh-popart-282

 

 

 

 

 

 

 

 

دو ویترین متفاوت در بهشت زهرا:

golmikh-popart-284golmikh-popart-283

 

 

 

 

 

 

 

 

ماکت قدس در بالای ویترین شهیدی در بهشت زهرای تهران که شاید نشان‌دهنده آرمان قدس یا فعالیت‌های شهید باشد:

golmikh-popart-285

 

 

 

 

 

 

 

 

چیدمان اشیاء داخل ویترین‌ها که سعی در معرفی صاحب مزار دارند، هر کدام خود حکایتی جدا دارند…
حجله عروسی در ویترین مزار شهیدی در امام‌زاده‌ای در کاشان:

golmikh-popart-286

 

 

 

 

 

 

 

 

حجله‌ای بر مزار شهیدی، بهشت زهرا:

golmikh-popart-286golmikh-popart-288

 

 

 

 

 

 

 

 

کوبلنی از تصویر شهید که شاید محبتی خواهرانه باشد، بهشت زهرای تهران:

golmikh-popart-289

 

 

 

 

 

 

 

 

ماکت لوازم ورزش باستانی، بجنورد:

golmikh-popart-290

 

 

 

 

 

 

 

 

و سایر اشیایی که می‌توان در ویترین مزار شهدا دید:

golmikh-popart-251golmikh-popart-252golmikh-popart-270golmikh-popart-271golmikh-popart-265golmikh-popart-267golmikh-popart-259

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به نمایش گذاشتن هم‌زمان تصویر پیکر بی‌جان شهید در کنار چهره او که آن را در بهشت رضای نوسازی نشده مشهد دیدم. البته چنین ترکیبی را بسیار دیده‌ایم، ترکیبی که به ما فرصت مقایسه‌ای پرمعنا می‌دهد. این عکس‌ها مرا به یاد این حدیث امام عسکری علیه‌السلام می‌اندازد که: «بهترین شما کسی است که جوانی‌اش را در راه خدا صرف کند…»

golmikh-popart-291

 

 

 

 

 

 

 

 

انتخاب کلوزآپی از چهره‌ی شهید برای قرار گرفتن در ویترین، بهشت‌رضای مشهد:

golmikh-popart-292-1

 

 

 

 

 

 

 

 

نصب این قاب چه کار خانواده شهید باشد چه کار بچه‌های پایگاه، گرچه به اضطرار و برای گنجاندن تصویری بزرگ در قابی کوچک بوده است، اما انتخاب چشم‌ها به عنوان مرکز تصویر و حذف پایین صورت، که کاری خلاف عرف است، حتماً آگاهانه بوده و به دو دلیل قابل تحسین است: اول آن‌که استفاده‌ای نو از قالب تکرارشده قاب‌های آلومینیومی در قطعه شهداست. دوم آن‌که این بزرگ‌نمایی اگر چه بسیار ساده و بدون تکلّف و وسواس در رعایت اصول است، با این حال پیامی امروزین را به هر رهگذری می‌رساند. چشم مؤثرترین عنصر ارتباطی چهره با دیگران است و حرف‌های ناگفته و نانوشته زیادی را با ما در میان می‌گذارند. در اولین نگاه به این تصویر، «شاهد»بودن شهیدی را درک می‌کنیم که به ما چشم دوخته و به خاطر بزرگی تصویر، ناگهان خود را در محضر او می‌یابیم.

عکس امام و البته امروزه عکس امام و رهبری، از پرکاربردترین عناصر در تزیین ویترین‌هاست، آن‌جا که در کنار عکس شهید نشسته است. مانند این نمونه در گلزار شهدای خواجه ربیع مشهد:

golmikh-popart-293

 

 

 

 

 

 

 

 

یا این نمونه در گلزار شهدای زاهدان:

golmikh-popart-294

 

 

 

 

 

 

 

 

به عنوان نشانی از افتخار خانواده شهید برای فداکردن عزیزشان در خط امام و چه آن جا که در نبود عکس شهید، عکس امام به حکم اتحاد عاشق و معشوق، بهترین جایگزین شده و تمام ویترین را پرکرده است:

golmikh-popart-285

 

 

 

 

 

 

 

 

و نمونه های دیگر در بهشت زهرا(س) :

golmikh-popart-260golmikh-popart-262golmikh-popart-263golmikh-popart-269

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مزارهای شهید ۱ (سنگ‌مزارها)۱۳۹۹/۳/۱ ۲:۵۳:۵۳

– مانند اغلب نمونه‌های هنر مردمی، در این تراش‌ها هم فرم‌هایی انتخاب شده که منحصر به فرد بوده، از کلیشه‌ها به دور هستند و سنگ‌تراش یا طراح آنها، با توان و دست‌خط شخصی‌اش دست به یک طراحی عامیانه زده است.

golmikh-popart-232
golmikh-popart-248golmikh-popart-233golmikh-popart-231golmikh-popart-229golmikh-popart-230

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
• بهشت زهرا سلام الله علیها

– بعضی از این طراحی‌ها کارکردهای خاصی نیز دارند، مثلاً بیان‌گر آرمان‌های خانواده یا هم‌رزمان شهید هستند. برای نمونه روایت‌های مختلف از آرمان قدس…

golmikh-popart-228golmikh-popart-243

 

 

 

 

 

 

 

 

• بهشت زهرا سلام الله علیها

– آرایش نو به نوی سنگ مزار با گل، گاه به صورت گلبرگ‌های پراکنده و گاه با گلبرگ‌های رنگین و منظم که معمولاً سلیقه‌ای زنانه در آنها به روشنی دیده می‌شود.

golmikh-popart-246golmikh-popart-245golmikh-popart-247

 

 

 

 

 

 

 

 

• بهشت رضا علیه السلام

golmikh-popart-279golmikh-popart-278golmikh-popart-277

 

 

 

 

 

 

 

 

• بهشت زهرا سلام الله علیها

به خاطر دارم سال‌ها قبل که صبح‌های جمعه و در خلوت بهشت رضای مشهد برای عکاسی می‌رفتم و گمان می‌کردم نفر اولی هستم که وارد می‌شوم، همیشه یک سنگ مزار بود که قبل از آمدن من شسته شده بود و با یک یا چند نوع گل که همیشه رنگ‌های‌شان ترکیب هارمونیک زیبایی داشتند، آراسته شده بود. اگر آرشیو نگاتیوهای آن دوران آب نخورده بود، امروز تصویری از ذوق و سلیقه ‌زنانه بر مزار آن سرباز شهید در دست بود…

 

مزارهای شهید (سوگ‌نامه‌ای بر مزارهایی که شهید شدند)۱۳۹۴/۸/۶ ۱۳:۴۷:۳۹

این یادداشت کم‌بضاعت تقدیم می‌شود به غبار مزار جهادگر شهید، مهدی کاشی‌پور، به یاد صمیمیت و سادگی تبسم و دست‌خطش…

یک نتیجه‌گیری غیر رسمی از مقدمه‌ای رسمی

در بهشت رضای مشهد قدم که می‌زنم، به تفاوت‌های عمیقی که در موضوع قبرستان، میان شیعیان و گروه‌های منحرفی مانند وهابیت وجود دارد، فکر می‌کنم؛ ما شیعیان با مزار رفتگان‌مان سر و کار داریم و طبق آموزه‌های روایی و سیره‌ی معصومان علیهم‌السلام، با حاضر شدن بر سر مزار رفتگانمان آنها را می‌شوییم، با اهل آن‌ها حرف ‌می‌زنیم، برای‌شان دعا می‌کنیم و حتی دعای آنان را برای خود مستجاب می‌دانیم و با خواندن قرآن و خیرات کردن برای‌شان توشه می فرستیم. (می‌توانید کتاب منازل‌الآخره نوشته‌ی حاج شیخ عباس قمی را مطالعه کنید.) پس طبیعی است قبرستان‌ها محل رفت و آمد ما باشد و به آبادی آن فکر کنیم. از این که بگذریم، نوبت به بیان و عمل معصومان در ارج نهادن به قبوری می‌رسد که مدفن شهدا است. این معنا، در تعمیر و مرمّت متناوب قبرهای شهدای احد توسط حضرت فاطمه زهراسلام‌الله‌علیها به خوبی دیده می‌شود. (وفاءالوفاء ۳/۹۳۲) پیداست که یک وجه عمده‌ی این تلاش در احیای قبور شهدا، تلاش برای احیای راه و جایگاه فکری آنان برای نسل‌های بعد است، یعنی اول تعظیم شعائرالله و دوم نگاه میراث کردن آنها.

این مقدمه‌ی رسمی را برای این گفتم تا نتیجه بگیرم حالا که تعظیم قبور شهدا در حد تعظیم خود شهدا و راه‌شان است، آیا اجازه هست که کسی چون من، سوگواری برای قبر شهدا را در ردیف سوگواری برای خود شهدا بدانم؟ و اجازه هست بپرسم وقتی بخش میراثی یک قبر را از بین می‌بریم آیا بخشی از راه شهید و مقام شهید را از بین نبرده‌ایم؟

قصه درباره‌ی مردمی است که بر فراز قبر شهید‌شان صورت مزاری در شأن شهید و مقام قدسی‌اش آراسته‌اند، آن را با امکانات محدود مالی و ابزاری خود به بهترین شکل ممکن برپا کرده‌اند، در این مزارآرایی از هنر و سلیقه‌ی شخصی خود در حد اعلا بهره جسته‌اند و سعی کرده‌اند با قراردادن بعضی از یادگارهای شهید و یا حتی تعریف فرم و ایجاد یک سری ویژگی، زائر را در همان چند لحظه‌ زیارت تا حدودی با ویژگی‌های شهید آشنا کنند. این یعنی مزارها، فضایی هستند برای ارائه و حفظ یک میراث فرهنگی…

سیمای مسیحایی ۵ (محصولات)۱۳۹۹/۳/۱ ۲:۵۳:۵۳

محصولاتی که استفاده یا تولید می‌کنیم، چه کاربردی باشند و چه تزیینی، هم برای ما سبک زندگی می‌آفرینند و هم از سبک زندگی ما حکایت می‌کنند و امام آمده بود و با انقلابش سبک زندگی مارا هدف گرفته بود. بدیهی است اولین و پوسته‌ای ترین و البته عاشقانه‌ترین اتفاق در زمینه‌ی محصولات، آن بود که ما بهانه‌های بیشتری برای نصب‌العین نمودن سیمای مسیحایی امام داشته باشیم.

در ادامه، نمونه‌هایی از محصولات مختلف را خواهیم دید که حاوی تمثال حضرت امام هستند.

قالیچـــه ها:

قالیچه‌های مخمل با چاپ سیلک، تولید یزد، که معمولا زیارت عاشورای آن در ابعاد بزرگ همه جا موجود بود، کم کم موضوع جدیدی پیدا کرد؛ سیمای مسیحایی حضرت امام.

golmikh-popart-029golmikh-popart-030

 

 

 

 

 

 

 

 

• این، یکی از آن قالیچه‌های مخمل چاپی است که در امامزاده قاسم خلیل آباد کاشمر نصب گردیده.

golmikh-popart-046golmikh-popart-047

 

 

 

 

 

 

 

 

• و این قالیچه‌ی مخمل نیز در یکی از مغازه ‌های بازار زاهدان به چشم می‌خورد.

golmikh-popart-042golmikh-popart-042-2

 

 

 

 

 

 

 

 

• نمونه‌ی بسیار زیباتر، این قالیچه‌ی دستی ‌است که در موزه‌ی شخصی پهلوان رستم  -واقع در مشهد، جاده‌ی توس، بلوار شاهنامه- نصب گردیده. چهره‌ی امام فرمی بسیار عامیانه و دوست داشتنی به خود گرفته است.

golmikh-popart-173

 

 

 

 

 

 

 

 

ظروف:

golmikh-popart-044

 

 

 

 

 

 

 

 

• تصویر امام نقش بسته بر نعلبکی، در یک عتیقه فروشی واقع در میدان امام، اصفهان.

golmikh-popart-034golmikh-popart-035
 

 

 

 

 

 
• تصویر امام نقش بسته بر یک بشقاب که آن را در قاب مزار شهیدی در گلزار شهدای فریمان می‌بینیم.

golmikh-popart-095

 

 

 

 

 

 

 

 

عکـــس از طلیعـــه بیکیـــــان

• تصویر امام، تراشیده شده بر روی یک سینی استیل، میبد، یزد.

ویتــــرای‌ها:

اگرچه ویترای نام هنر پنجره‌آرایی با شیشه های رنگیست که قدمت بیش از هزار ساله دارد و خاستگاه آن اروپا بوده و با موادی مانند شیشه‌ی رنگی، لحیم قلع، نوارهای مسی و سربی بیشتر در آراستن کلیساها به کار می‌رفته، امروزه به نقاشی روی شیشه نیز به مجاز ویترای می‌گویند.

[۱]

golmikh-popart-053golmikh-popart-051golmikh-popart-052golmikh-popart-074

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

• نمونه‌های فوق ویترای‌های زیبایی هستند که در قاب مزار شهدای بهشت زهرای تهران قرار دارند.

آینــــه‌ها:

تراشیدن یا پاک کردن جیوه‌ی آینه توسط اسید و سپس قیراندود کردن پشت آن، روشی قدیمی برای ساختن آیینه‌های تزیینی است.
نمونه‌های زیادی از چاپ تصویر امام، بر روی قاب‌‌آیینه‌ها و آیینه‌های جیبی مرسوم آن دوره وجود دارد که در اینجا نمونه‌ای خاص، زیبا و ظریف از آن را می‌بینیم.

golmikh-popart-108golmikh-popart-109

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس از مریــــــــــم حــــــــــدادی

بر روی این آیینه‌ی چهار سانتی‌متر مربعی جمله‌ی «لااله الا الله»، آیه‌ی «فضّل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیماً» و شعار «درود بر رهبر ما، نائب الامام خمینی» نقش بسته است.

کوبلــــن:

کوبلن در اصطلاح رایجش یک هنر محسوب نمی‌شود اما به هر حال در یک دوره، تکنیک بسیار رایجی بود که محصولات زیادی با آن تولید شد و شاید سهولت اجرای آن برای همه یکی از علل همگانی شدن آن بود. به هر صورت در کنار موضوعات متنوع و رنگارنگ، چهره‌ی امام نیز یکی از موضوعاتی بود که به آن پرداخته شد. نمونه‌ی زیر کوبلنی‌ است که به بقعه‌ی دانشمند شهیر، سید شفتی، واقع در مسجد سید اصفهان تقدیم شده و در آنجا نگه‌داری می شود.

golmikh-popart-040golmikh-popart-039

 

 

 

 

 

 

 

عکس از حامـــــــد مغـــــــــروری

برای من روشن نیست که الگوی این کوبلن به صورت دستی توسط خالق آن ترسیم شده و یا به صورت آماده از بازار تهیه گردیده است!

عکس برگـــردان‌ها:

لباس‌ها و آنچه بر آن نقش بسته است امروزه بازار داغی در بحث محصولات و سبک زندگی دارند. آنچه در سال‌های ابتدایی انقلاب به این نیاز و تقاضا پاسخ می‌داد، عکس برگردان‌های آماده‌ای بود که تصویر حضرت امام را با حرارت اتو بر لباس‌های نخی منعکس می‌کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

کارت عروسی:

چیزی که امروز ضرورت فراوانی درباره‌ی آن حس می‌شود، کارت عروسی‌هایی است که خود حاوی پیام‌های ارزشمند دینی و انقلابی باشد. در گذشته موجی از کارت عروسی‌ها به بازار آمد که باز هم تمثال حضرت امام زینت بخش آن بود. از آن همه کارت عروسی هیچ نمونه‌ای نیافتم الّا این کارت که در قاب مزار شهیدی در گلزار بهشت زهرای تهران قرار گرفته است.

golmikh-popart-072

 

 

 

 

 

 

 

 

نامـــــه‌ها:

در دوران دفاع مقدس سربرگ‌های متنوعی که توسط ستاد تبلیغات جنگ، جهادسازندگی و یا سپاه پاسداران چاپ می‌شد، عهده‌دار رساندن پیغام رزمندگان به خانواده‌های آنان بود.
تنوع و زیبایی این سربرگ‌ها در یادداشتی مستقل مورد بررسی قرار گرفته است، اما نمونه‌‌ی زیر سربرگی زیباست که تمثال حضرت امام زینت بخش آن است.

golmikh-popart-067

 

 

 

 

 

 

 

 

این سربرگ متعلق به مجموعه‌ی یادگارهای شهیدان سید کریم و سید جواد خوش‌قلب طوسی است. [۲]

اسکنـــــاس‌ها:

قبل از آنکه اسکناس‌های پهلوی باطل شوند و اسکناس‌های جمهوری اسلامی به چاپ برسند، مردم پیش‌دستی کردند و به طور نمادین دست به چاپ اسکناس‌هایی زدند تا وسیله‌ای باشد برای ابراز شادباش به یکدیگر. شاید نوعی کارت تبریک!

عباراتی مانند بانک جمهوری اسلامی یا بانک مرکزی ایران و یادبود بازگشت زعیم عالیقدر حضرت آیت الله العظمی خمینی مدَ ظلَه بر این اسکناس‌ها دیده می‌شود.

golmikh-popart-172golmikh-popart-170 golmikh-popart-171

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

• یک عتیقه فروشی در ساختمان زیست خاور مشهد.


[۱] در هنرهای سنتی ایران استفاده از شیشه‌های رنگی البته قدمتی دیرینه‌تر دارد که آن را در آبگینه‌ها و اوروسی‌ها می‌بینیم. استفاده از شیشه‌های رنگی علاوه بر ایجاد زیبایی در معماری، خواصی از قبیل راندن خزندگان و حشرات موذی داشته است.

[۲] خوش قلب‌ها (وبلاگ برادران شهید خوش قلب طوسی)، khoshghalbha.parsiblog.com.

سیمای مسیحایی۴ (نقاشی‌ها)۱۳۹۹/۳/۱ ۲:۵۳:۵۳

حضرت روح الله ظهور کرد و از حماسه‌های شاهنامه گرفته تا تاریخ عاشورا، در مقابل چشم مردم، طی چند سال زنده گردید. پس مردم باید با همان شیوه گذشتگان، این دوره تاریخی و این شخصیت بزرگ را ثبت و روایت می‌‌کردند. در این یادداشت نمونه‌هایی از عرض ارادت مردم و هنرمندان مردمی را به سیمای مسیحایی حضرت امام خمینی (ره) نظاره خواهیم کرد که به و ضوح ادامه‌ی روشن شمایل‌نگاری و نقاشی‌هایی است که سیما و تاریخ گذشتگان را به ترسیم کشیده است.
برخی از تصاویر این مجموعه دانلود دست چندم از اینترنت، طی چند ساله گذشته است و لذا امضا یا منبع مشخصی ندارد.

یکی از ویژه ترین آثاری که از آن سال‌ها به یادگار مانده است، یک نقاشی بزرگ است که حضرت امام را در هیبتی موسایی نشان می‌دهد و شاه را مرعوب و زمین خورده در مقابل حضرتش به تصویر کشیده.

golmikh-popart-130

 

 

 

 

 

 

 

 

• نقاش کمی فضای کار را به سمت مینیاتور برده است. بالای سر امام(ره) چند ملک و بالای سر محمد رضا روایتی از ظلم‌های اوست. کاراکتری با کلاه صهیونیستی و لباس بریتانیایی و ردای امریکایی، نماد اربابانی است که دیگر محمدرضا را رها کرده‌اند و سعی می‌کنند دامن از دست او درآورند و از معرکه‌ی موسای زمان بگریزند.

golmikh-popart-122

 

 

 

 

 

 

 

 

• در این نقاشی، نقاش رافت پدرانه امام (ره) و اشتیاق خالص کودکانه و نه فقط کودکان که همه‌ی آحاد ملت را دستمایه‌ی کار خود قرار داده است و شاه مخلوع در جایی حقیر بر زمین افتاده. گویا او هم اینک به بخشش امام نیاز دارد. از دریچه‌ی این اثر، همه به امامشان به چشم یک پدر می‌نگرند.

golmikh-popart-129

 

 

 

 

 

 

 

 

• نیاز پهلوی به رأفت و بخشش روح اللهی در این اثر بیشتر دیده می شود. این، شاید کنایه‌ای باشد از اذناب او که در ید قدرت امت و امام گرفتار بودند. اما نقاش با ذکر آیه‌ی صد و شصت و هشت سوره‌ی نساء در تابلوی خود، جواب این گروه را به روشنی و قاطعیت داده است. آری خمینی ولیّ خداست و قرار است بعد از پانزده سال نصیحت و هدایت، اینک حکمی را جاری کند که خداوند فرموده است: «خداوند بنا ندارد کسانی که کفر ورزیدند و ظلم کردند را بیامرزد یا راهی پیش پایشان بگذارد.»

golmikh-popart-127

golmikh-popart-127-2

golmikh-popart-127-3

golmikh-popart-127-4

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

• و این اثر که از لحاظ کاراکتر سازی و قلم و ترکیب بندی و آوردن نام افراد یا مکان ها، به فضای نقاشیهای قهوه‌خانه ای و پرده‌های نقالی به شدت نزدیک است، روایتی دارد از فرار شاه و خیانت‌ها و دز‌دی‌های او، راهپیمایی‌های مردم، حمله‌ی ارتش شاه، جنایاتی مانند سینما رکس، منابع ملی نظیر نفت و دریا، بازگشت امام از تبعید نجف و فرانسه ، پیروزی مردم و اعدام مفسدین من جمله هویدای پیپ بر لب، و عنصری که در بیشتر آثار این مجموعه در دست و بر فراز سر حضرت امام قرار دارد: قرآن و پرچم اسلام….

golmikh-popart-128

 

 

 

 

 

 

 

 

• در اثر بالا که باید به سالهای بعد از پیروزی انقلاب مربوط باشد، به اهمیت وحدت و انسجام حول کلمه‌ی الله و قطع دست استعمار از منابع ملی می‌پردازد.

golmikh-popart-123

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس از سیـــد کمــــال الدین دعـــــــایی

• آخرین نمونه از سری آثار نقاشی نیز با دستمایه‌ی دیو و فرشته، امام و شاه را به قلمی زیبا به تصویر کشیده است.

نمونه های پیش رو کارت‌پستال‌هایی است که قبل از پیروزی انقلاب کار شده و برای تبریک سال نو استفاده می شده. این کارها که گاه به نقاشی می زند و گاه به گرافیک، علاوه بر سیمای مسیحایی حضرت روح الله، مجموعه‌ای زیبا است از نمادهای انقلابی از قبیل آیات جهادی قرآن کریم، شمشیر عدالت، کره‌ی زمین که مقصد نهایی این انقلاب است، قرآن، نور و بالاخره صفات حضرت روح الله که پیرامون تمثال حضرتش نگاشته شده است.

golmikh-popart-126

 

 

 

 

 

 

 

 

• علاوه بر آن، ادبیاتی که در کنار هر کارت‌پستال به کار رفته زیبا و منحصر به فرد است:
بود آن روز بر ما عید مطلق / که در جنبش درآید پرچم حق

golmikh-popart-125

 

 

 

 

 

 

 

 

• در خاطرات منقول از حجه الاسلام و المسلمین رحیمیان شنیدم که در اصفهان، نقاش این اثر از وی به عنوان مدل استفاده کرده است.

golmikh-popart-124

 

 

 

 

 

 

 

 

• در کنار همه آیات الهی که در آثار این مجموعه دیدیم و خواندیم این ‌آیه در کارت‌پستال اخیر دیدنی‌تر و خواندنی‌تر است که دعای یوسف نبی علیه السلام را از زبان حضرت روح الله نقل می نماید: رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ(یوسف/۳۳)
حضرت روح الله زندان و تبعید را برای خدا تحمل کرد تا مردمش مشق کنند انتظار و تمهید را برای آزادی یوسف زهرا عجل الله تعالی فرجه الشریف از بند غیبت….

سه نقاشی زیر از تمثال امام در سالهای ابتدایی انقلاب کار شده است که نسخه‌ی چاپی آن در مجموعه‌ی شخصی من موجود است.

golmikh-popart-097

golmikh-popart-097-2
 

 

 

 

 

فاقــــــد امضـــــا

golmikh-popart-131

golmikh-popart-095

 

 

 

 

 

 

 

 

امضا: علیرضـــا اسکنــــدری

golmikh-popart-096

golmikh-popart-096-2

 

 

 

 

 

 

 

 

امضا: اسماعیــــل سلیمــــی نمیـــــن
سیمای مسیحایی ۳ (بیعت دوباره)۱۳۹۹/۳/۱ ۲:۵۳:۵۳

سیمای مسیحایی از آن جهت به تصاویر امام می‌نگرد تا نکات ذیل را دریابد:

۱- پوسترهای نابی که هم از حیث تصویر و هم از جهت نسخه‌ی چاپی کمیاب است.
۲-قالب‌های متنوع و متفاوتی که مردم تصویر محبوب خود را در آن چاپ و نصب کرده‌اند.
۳-عمق و تنوع حضور تمثال امام از سال‌های دور در اماکن مختلف و همچنین گستردگی جغرافیایی این حضور.
۴-علاقه و اهتمام مردم به نگهداری تمثال حضرت امام به عنوان تصویری مقدس، علیرغم قدمت وکهنگی یک نسخه.
۵- بررسی خمینی خواهی عظیم، آنهم نه از نوع دولتی و سازمانی. بلکه از جنس مردمی‌اش.

روز نهم دی ماه ۱۳۸۸ از چند جهت روز ویژه و بی نظیری بود.یکی از این جهات، حضور خودجوش اقلام تبلیغی، عکس‌ها، پلاکاردنوشته‌ها و پوسترها در دست مردم بود. این بار مردم منتظر اقلام آماده‌ی تبلیغی از طرف سازمان‌های دولتی نماندند. بعضی با ماژیک و مقوا پلاکارد ساخته بودند

[۱]. نهضت مردمی پوستر انقلاب با پول بانیان مردمی پوسترهای خود را چاپ کرده بود و در میان مردم توزیع می کرد[۲] و بالاخره، بعضی دیگر قابها و عکس‌های حضرت امام را که از سالیان دور در خانه داشتند بر روی دست گرفته و به خیابان آمده بودند تا ضد انقلابی که هم خودش را پشت اسم امام پنهان می‌کرد و هم عکس امام پاره می‌کرد را رسوا کنند.

آنچه در این یادداشت می‌آید نمونه‌هایی از همین عکس‌ها است.
نمی دانم کدام انسان بر سر گنج نشسته و باذوقی، پوسترهای چاپ دهه۵۰‌ی و بلکه ۴۰ از تمثال امام را از گنجه‌ی خانه‌اش بیرون کشیده بود و در راهپیمایی۹دی میان مردم تقسیم کرده بود که هر چه دویدم تا یک پوستر هم نصیب من بشود، به گرد پایش هم نرسیدم! چند نمونه‌ی زیر از همان
پوسترهاست در دست مردم مشهد در راهپیمایی عظیم حمایت از ولایت:

golmikh-popart-142golmikh-popart-143

golmikh-popart-144golmikh-popart-140

golmikh-popart-146 golmikh-popart-147 golmikh-popart-145golmikh-popart-141

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

• و این هم تصویری از امام در نوفل لوشاتو در دست مادر سالخورده‌ای که دوست نداشت چهره‌اش در عکس من باشد، ولی اصرار داشت که از عکس امام عکاسی کنم.

golmikh-popart-150golmikh-popart-149

 

 

 

 

 

 

 

 

• و این جوان هم، عکس قدیمی امام را پلاکارد کرده بود و در۲۲بهمن در مشهد به خیابان آورده بود. این تصویر مربوط به سال ۵۸ در دوران اقامت حضرت امام در قم است.


[۱] نمونه‌های این پلاکاردها را می توانید در یادداشت هنر راهپیمایی ببینید.[۲] سایت رسمی نهضت مردمی پوستر انقلاب
سیمای مسیحایی ۲ (شابلون‌ها)۱۳۹۹/۳/۱ ۲:۵۳:۵۳

واژه شابلون که از زبان روسی وارد زبان ما شده، به وسیله‌ای ساده برای چاپ دستی گفته می‌شود که از سطحی عایق نسبت به رنگ ساخته شده است و منافذ ایجاد شده روی آن، این امکان را می‌دهند که رنگ مطابق طرح دلخواه کاربر بر سطح مورد نظر بنشیند. گاه در مواردی که منافذ به سطوح بزرگ تبدیل می‌شوند برای جلوگیری از گسستگی سطح شابلون، نوارهایی بین منافذ گذاشته می‌شوند که ما به آن‌ها پل یا بند می‌گوییم. در واقع رابطه‌ای که شابلون با رنگ دارد، رابطه‌ایست که نگاتیو با نور دارد. در اصطلاح غالباً به این وسیله به اشتباه کلیشه می‌گویند.

تصاویری را که در این یادداشت خواهید دید، از میان نمونه‌های فراوانی که ثبت کرده بودم، انتخاب شده است: نمونه‌هایی از تصاویر شابلونی حضرت امام رحمه‌الله‌علیه که در شهرهای مختلف کشور ساخته شده و بر دیوارها نقش بسته‌اند. برخی از آنها مربوط به سال‌های قبل از پیروزی انقلاب، بعضی متعلق به سال‌های جنگ و حتی سال‌های پس از ارتحال آن امام عزیز هستند که گاه همراه با جمله‌هایی حکیمانه از ایشان، یا با دعایی به جان حضرتش و گاه تنها با سیمای مسیحایی‌اش آذین‌بخش شهرهای ما بوده‌اند. در پایین هر اثر نیز معمولاً نامی از پایگاه یا مسجدی به چشم می‌خورد.

به یقین می‌گویم اگر از بچه‌های مسجد آن محله‌ها می‌پرسیدید که از این کار چه هدفی دارند، با شما حرفی درباره فضاسازی شهری، تبلیغات محیطی یا مبلمان شهری در میان نمی‌گذاشتند، بلکه شاید زبان حال‌شان این بود که:

تصویر تو را به کوی و میدان زده‌ایم

بر تارک برگ برگ دیوان زده ایم

در صفحه قاموس لغت بعد از تو

بر واژه عشق خط بطلان زده‌ایم

من نیز می‌گویم عنصر گم‌شده‌ی فضاسازی شهری امروز، همین عشق است که احتمالاً شما بگویید اشتباه می‌کنم. پس بگذریم و موکول کنیم به یادداشت‌های بعدی و به نمونه‌ها بپردازیم.

golmikh-popart-121

 

 

 

 

 

 

 

 

• نمونه‌ی اول که در ساختمان ایستگاه راه آهن تبریز قرار دارد، بسیار خوب و ظاهراً حرفه‌ای آنالیز شده است. بندهای شابلون در عمامه و عبا بعداً با اسپری پر شده است. پراکنده شدن رنگ اسپری در اطراف عمامه و عبا، کار را از قالب شابلون جدا کرده و به نرمی آن را به فضای اطراف متصل نموده است. به نظر می‌رسد پس از بی‌ثمر ماندن تلاش برای پاک‌کردنش، این اثر شانس باقی‌ماندن بر دیوار را یافته است. تصویر این شابلون از لحاظ تیپ‌شناسی، به تصاویر امام در نوفل‌لوشاتو شباهت دارد. حس آمیزی غریبی در ریتم فرمهای چهره امام وجود دارد که به آن صلابت و سادگی خاصی داده است.

golmikh-popart-111golmikh-popart-103

 

 

 

 

 

 

 

 

• نمونه‌ی بالا را هم در ایستگاه راه آهن تبریز و در ساختمان مجاور ریل‌های خروجی از ایستگاه ثبت کردم. این شابلون که از تصویر حضرت امام در جایگاه حسینیه جماران تهیه شده است، بر خلاف نمونه قبلی آنالیز خوبی ندارد و اجزاء آن به شدت از هم پراکنده‌اند. اگرچه این پراکندگی باعث شده که نیازی به قرار دادن بند در شابلون نباشد اما نتیجه زیبایی در بر نداشته است. (شابلون آینه‌ چاپ شده)

golmikh-popart-114golmikh-popart-104

 

 

 

 

 

 

 

 

• بر سردر غربی مسجد جامع بیدخت شهرستان گناباد در استان خراسان رضوی، این تصویر امام با رنگ نارنجی خویش جلوه‌گری می‌کند. احتمالاً اسپری قرمز رنگ کم‌کم رنگ خود را از دست داده و به این رنگ درآمده است. این کار بسیار ساده و خلاصه است. تصویر آن مربوط به دوران قبل از تبعید امام است که مختصات اصلی خود را از دست داده و حالت خاصی به چهره امام بخشیده است اما همچنان چهره‌ای آشنا از امام را برای مردم به نمایش گذاشته است.

golmikh-popart-119golmikh-popart-102

 

 

 

 

 

 

 

 

• این نمونه را هنوز می‌توان در خیابان مجد مشهد مقدس بر روی دیوار مشاهده کرد و گمان می‌کنم تعمّد صاحبخانه در ماندگاری این دیوار‌نوشته مؤثر بوده است. این شابلون، تصویر حضرت امام بر فراز بیمارستان است (شابلون آینه چاپ شده است). در کنار این تصویر جمله «امام را دعا کنید» نقش بسته است.

golmikh-popart-066

 

 

 

 

 

 

 

 

• همان عکس به صورت شابلون در یکی از کوچه های اطراف مسجد جامع گرگان بر دیوار نقش بسته است.

golmikh-popart-100

 

 

 

 

 

 

 

 

• نمونه‌ی بالا را که بعید می‌دانم دیگر بتوان آن را به راحتی در خیابان سیاه‌آب مشهد مشاهده کرد، شابلونی بر اساس تصویر امام در جایگاه حسینیه جماران است. در زیر این تصویر نوشته شده بود: «جنگ جنگ تا رفع فتنه در عالم»، یادگاری از سال‌های دعوت پایگاه‌های مساجد به حضور در جبهه.

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس از زهــــرا وطن دوســــت شریـــــف

• این یکی به‌خاطر وجود میله‌های اطراف بیمارستان شهید کامیاب در چهارراه فدائیان اسلام مشهد، هنوز بر دیوار این بیمارستان بر جای مانده است. خالق آن با اندکی اغراق، بزرگ‌کردن اندازه محاسن حضرت امام و تأکید بر خطوط پیشانی، چهره‌ای بسیار پرابهت از حضرتش به نمایش گذاشته است. گویا در آن سال‌ها بسیاری از شابلون‌های ساخته‌شده از چهره حضرت امام از این ویژگی برخوردار بوده‌اند. بندهای این شابلون نیز پس از اجرا، با اسپری پر شده است.

golmikh-popart-113golmikh-popart-99

 

 

 

 

 

 

 

 

• این نمونه‌ی بسیار دوست‌داشتنی را که در ابعادی کوچک و تقریباً به قدر یک کف دست اجرا شده است، بر دیوار یک خانه در پشت مسجد جامع خرمشهر دیدم: خانه‌ای که اینک گروه تفحص سیره شهدا در آن مستقر هستند. همه چیز این نمونه خاص است: اندازه‌اش، رنگش، طراحی ساده و متفاوتش و آثار گلوله‌ها و ترکش‌هایی که اطراف آن را تزیین کرده است. طراح این شابلون اگرچه به خاطر نداشتن تسلط و دید قوی، کار را خلاصه کرده است و حتی محاسن امام را یک‌دست و سیاه دیده اما باز هم هر رهگذری در اولین نگاه، چهره ی مراد و امام خویش را به خوبی می‌شناسد. حتی به راحتی می‌توان فهمید شابلون از روی کدام تصویر امام کار شده و یادگار چه ایامی است. این همان عنصر عشق است که بستر این شناخت را به خوبی فراهم کرده است.

golmikh-popart-115

 

 

 

 

 

 

 

 

• این یکی را در خیابان ملل گرگان دیدم. خالق اثر طوری سطوح را آنالیز کرده که هم‌نواخت با فرم صورت و لباس باشد و نیاز چندانی به اصلاح و پر‌کردن بندهای ایجاد شده نباشد.

golmikh-popart-118

 

 

 

 

 

 

 

 

• همان تصویر به روایتی دیگر در پشت قاب مزار شهیدی در گلزار بهشت زهرای تهران.

golmikh-popart-117golmikh-popart-064

 

 

 

 

 

 

 

 

• در روستای زیارت گرگان، نرسیده به امامزاده می‌توانید این تصویر حضرت امام را زیارت کنید.

golmikh-popart-112golmikh-popart-120

 

 

 

 

 

 

 

 

• در خیابان باجک قم این تصویر امام که مربوط به سالهای قبل از تبعید می‌شود هنوز به چشم می‌خورد.

golmikh-popart-116golmikh-popart-056

 

 

 

 

 

 

 

 

• در میدان بیت المقدس مشهد (فلکه‌ی آب) یکی از شابلون‌های زیبای حضرت امام هنوز جلوه‌گری می‌کند. به گمان من، طبق شواهد، این شابلون یکی از آثار استاد علیرضا خالقی است. (شابلون آینه چاپ شده است)

golmikh-popart-069

 

 

 

 

 

 

 

 

• این شابلون نیز که از نمونه‌های کوچک به شمار می‌رود در خیابان امام خمینی مشهد قرار دارد.

golmikh-popart-228

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس از نیکـــــی عسگـــری

• اصفهان، محله‌ی لنبان، خیابان صایب.

golmikh-popart-065

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس از زهــــرا وطن دوســــت شریـــــف

• البته به جز تصویر حضرت امام شابلون‌هایی که حاوی شعارهای زیبایی درباره‌ی ایشان است نیز قابل توجه‌اند. نمونه‌های بالا به ترتیب در خیابان اسرار سبزوار و خیابان وحید مشهد به چشم می خورند.

golmikh-popart-122 golmikh-popart-122-2

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس از رضا غریبــــــی

• گرگان، روستای رحمت‌آباد

golmikh-popart-s2-14golmikh-popart-s2-13

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس از رضا غریبــــــی

• مشهد، خیابان گلستان

golmikh-popart-s2-15 golmikh-popart-s2-16

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس از رضا غریبــــــی

• بندر ترکمن، جزیره آشوراده

سیمای مسیحایی۱ (قاب‌ها)۱۳۹۹/۳/۱ ۲:۵۳:۵۳

زیباتر و دلنشین‌تر از تمامی تصویرهایی که از امام این روزها بر روی اسکناس‌ها، کتاب‌ها یا در و دیوار و بیل‌برد‌ها و سایر جایگاه‌های رسمی و نیمه‌رسمی دیده می‌شود، تصویرهایی ست که خود مردم با انگیزه‌ای عاشقانه بر دیوار منزل، مغازه، کارگاه، دفتر و مسجد و تکیه‌شان نصب کرده‌اند. به این تصاویر از چند جهت می‌توان توجه کرد. اول آنکه گاه کهنگی آن‌ها و حتی قاب‌های شان، این سوال را به وجود می‌آورد که چرا صاحبش آن را با عکس‌های جدید و پوسترهای جدیدتر عوض نکرده است؟ غافل از آنکه کهنگی این عکس‌ها از کهنگی عشق صاحبش به امام خبر می‌دهد و این‌که این عکس همیشه یادآور خاطرات روزها‌یی است که تهیه و نصب شده است.

golmikh-popart-058

 

 

 

 

 

 

 

• مغازه‌ای در خیابان آزادی(آیت‌الله بهجت) مشهد، تصویر امام در مدرسه فیضیه قم.

golmikh-popart-084

 

 

 

 

 

 

• یک شیرینی‌فروشی در بلوار شهید صادقی، مشهد. این تصویر، امام را در بهمن ۱۳۵۷ و در مدرسه‌ی علوی نشان می‌دهد که در بین دو دیدار مردمی در حال استراحتند.

golmikh-popart-048

 

golmikh-popart-080

golmikh-popart-081

 

 

 

 

 

 

 

•همان عکس در جعبه‌ی بساطی کوچکی در کنار چهارراه رسولی زاهدان.

golmikh-popart-077 golmikh-popart-077-2

 

 

 

 

 

 

 

 

• این تصویر منحصر بفرد در فروشگاه موسسه‌ی تنظیم و نشر آثار امام در خیابان انقلاب تهران نصب گردیده. به گمان می‌رسد عکس متعلق به چادر برزنتی محل اقامه‌ی نماز امام در دوران اقامت حضرتشان در نوفل ‌لوشاتو است.

golmikh-popart-056

 

 

 

 

 

 

 

• تربت حیدریه، دفتر مسجد جامع، تصویر امام قبل از تبعید.

golmikh-popart-037

 

 

 

 

 

 

 

 

golmikh-popart-043

golmikh-popart-036

 

 

 

 

 

 

 

 

• این نقاشی زیبا و قاب تصویر حضرت امام و نمونه‌های منحصر به فرد دیگری که در یادداشتهای آتی خواهیم دید، متعلق به پهلوان رستم است که آنها را در زورخانه‌‌ی «شه لا فتی» و موزه‌ی شخصی خود نگهداری می‌کند. مشهد، جاده‌ی توس، بلوار شاهنامه.

golmikh-popart-032 golmikh-popart-031

 

 

 

 

 

 

 

 

• یک نانوایی سنگک در خیابان مطهری جنوبی مشهد.

golmikh-popart-045

 

 

 

 

 

 

 

 

• عکس حضرت امام در یک مغازه‌ی ابزار فروشی، تهران، خیابان دماوند، خیابان شارق (شهید رجبی) .

golmikh-popart-055golmikh-popart-054

 

 

 

 

 

 

 

 

• این پیرمرد باصفای بجنوردی، قاب عکسی را که از نهضت سوادآموزی هدیه گرفته است در مغازه‌ی بقالی کوچک خود از سالهای دور نگهداری می‌کند.

دوم این‌که این تصاویر عمدتاً تصاویری است خاص که امروز دیگر در هیچ یک از منابع رسمی وجود ندارند. عکس‌هایی که از طریق رسانه‌ها پخش یا توسط سازمان‌ها و ارگان‌هایی مانند موسسه تنظیم و نشر آثار امام (ره) و ستاد ارتحال چاپ می‌شوند، عکس‌هایی رسمی و اکثراً تکراری هستند و آنچه در خانه‌های روستایی و مغازه‌های بازار یافت می‌شود، در میان آنان نیست.

golmikh-popart-041golmikh-popart-038

 

 

 

 

 

 

 

 

• روستای رود معجن، بخش بایگ از توابع تربت حیدریه،گلزار شهدا، تصویر امام در خانه در نوفل‌لوشاتو.

golmikh-popart-060

 

 

 

 

 

 

 

• باز هم گلزار شهدای روستای رودمعجن و تصویر امام در قم.

golmikh-popart-059

 

 

 

 

 

 

 

• تصویر امام در نوفل‌لوشاتو.

golmikh-popart-070golmikh-popart-071

 

 

 

 

 

 

 

 

• تصویر امام در گلزار بهشت زهرا سلام الله علیها، تهران. این عکس مربوط به سال ۱۳۵۸ و ایام اقامت حضرت امام در قم می‌باشد و پوستر آن توسط جمعی از جوانان قم چاپ و توزیع گردیده. این نمونه هم از حیث عکس و هم نسخه‌ی چاپی ویژه و منحصر بفرد است.

golmikh-popart-078

 

 

 

 

 

 

 

 

• و باز هم بهشت زهرا سلام الله علیها، تهران. در این عکس حضرت امام را در جایگاه فلزی سخنرانیشان در مدرسه‌ی فیضیه‌ی قم و در سال ۱۳۵۸ میبینیم.

سوم این‌که این عکس‌ها غالباً در جایی خاص نصب و به طرزی مخصوص تزیین شده‌اند و گاه نیز خاطراتی که باید همیشه زنده بمانند، در کنار عکس امام پناه گرفته‌اند چرا که صاحب عکس می‌داند عکس امام تنها چیزی است که همیشه در خانه‌اش می ماند و کهنه نمی‌شود.

golmikh-popart-057golmikh-popart-079

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

• روستای عبدالمجید، ۴۵ کیلومتری مشهد، تصویر امام در خانه نوفل‌لوشاتو و کارت عروسی در کنار آن.

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس از محمـــــود بازدار

• دو نمونه‌ی فوق بیت مرحوم آیت الله سید جواد خامنه‌ای (پدر مقام معظم رهبری) را نشان می‌دهد. یکی از قاب‌ها بیعت‌نامه‌ی اهالی خیابان احمدآباد مشهد است. مشهد، خیابان خسروی، کوچه‌ی آیت الله خامنه‌ای.

golmikh-popart-085

 

 

 

 

 

 

 

• یکی از تصاویر معروف امام در زیر درخت سیب، روستای نوفل لوشاتو. این نمونه در خیابان توحید مشهد و در یک خواربار فروشی قرار دارد.

golmikh-popart-082

 

 

 

 

 

 

 

 

• مشهد، خیابان خواجه ربیع، مسجد جوادالائمه، تصویر شهیدی در کنار تصویر امام.

golmikh-popart-091

 

 

 

 

 

 

 

• بهشت رضای مشهد، قبل از پاکسازی!

golmikh-popart-094golmikh-popart-089

 

 

 

 

 

 

 

 

• باز هم همان بهشت رضای سابق، عکس شهید در کنار تابلوی نقاشی از تصویر مربوط به دیدارهای مردمی امام در پشت بام منزلشان درقم

golmikh-popart-092golmikh-popart-093

 

 

 

 

 

 

• گلزار شهدای زاهدان، تصویر امام در اتاق کارشان در جماران.

چهارمین ویژگی این تصاویر این است که نام و آرم هیچ سازمان و ارگان و حتی ناشر و چاپخانه‌ای در پایین این تصاویر نقش نبسته است و برخی از این تصاویر را می‌توان به چشم نسخه‌های چاپی نایابی نگریست.

سیمای مسیحایی (دیدار با عکس‌های امام)۱۳۹۴/۱/۱۸ ۱:۴۷:۵۰

روبین وود زورث کاریس، خبرنگاری آمریکایی است که برای پوشش خبری دهه فجر سال ۱۳۶۴ به ایران آمد و این شانس را داشت که حضرت امام(ره) را در جماران ملاقات کند. او از همان ابتدای ورود به حسینیه از همه چیز حتی سیگارنکشیدن مردم در آن جمع و شیطنت‌نکردن دانش‌آموزان گروه سرود متعجب می‌شود و می‌نویسد که: «گویا همه برای یک کار خیلی جدی در این سالن جمع شده‌اند.» روبین وود همه چیز را با جملاتی ساده و کاملاً فطری توصیف می‌کند، ازجمله لحظه ورود امام را: «احساس می‌کنم یک انرژی فوق‌العاده از پشت سر او ساطع است که مرا به بالای بالکن می‌کشد.» او به شدت تحت تأثیر متانت امام قرار می‌گیرد و از این‌که آن حضرت هنگام شعاردادن مردم و سخنرانی دیگران که گاه شامل تعریف‌هایی از ایشان است‌، لبخند نمی زنند یا احساساتی نمی‌شوند و به اطراف نگاه نمی‌کنند، شگفت‌زده می‌شود و اوج دریافتش از سیمای امام را با این جمله نشان می‌دهد: «اگر روزی بخواهم فیلمی درباره مسیح بسازم، بی‌شک نقش مسیح را به این مرد خواهم داد.[۱]

نام مسیح همیشه تجسم پاکی، راستی، صفا و لطافت روح است چرا که قرآن او را به ما چنین نمایانده است. حتی واژآرایی این نام نیز از نوعی موسیقی لطیف و پر روح برخوردار است.‌ به همین خاطر دوستداران مسیح همیشه چهره‌ای آرام با تبسمی نازک از او کشیده‌اند هر چند که غالب این نقاشی ها که گاه دوستان ما نیز از آن استفاده می‌کنند، به مسیح، این مرد آسمانی شرقی، چهره‌ای با نژاد غربی بخشیده‌اند، موهایی صاف و طلایی با چشم‌هایی روشن. بماند که پیروان او در آفریقا نیز او را سیه‌چرده و جعدین مو ترسیم می‌کنند و به خوبی می‌توان فهمید که همه مسیح را از خود می‌دانند و بر اساس منطق «لاَ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ» به پیروان آخرین پیامبر نیز تعلق دارد. مهربانی، متانت، انرژی معنوی، جدّیت و فروتنی چیزهایی است که باعث می‌شود یک پیرو مسیح، سیمای او را در چهره امام ببیند. آنطور که از خاطرات روبین وود می‌توان فهمید، او به طور حتم نمی‌دانسته که نام امام نیز مانند مسیح، روح الله است وگرنه شاید گمان به رجعت مسیح می‌برد که این چنین دگرگونی عظیمی را بر روی زمین ایجاد کرده است. ما البته بر این گمان نیستیم که خمینی، مسیح است اما همه می‌دانند که انقلاب او به مانند دم مسیح زندگی‌بخش بود. مردم ما از آن زمان که امام را شناختند و تاثیر مسیحایی او را دریافتند، تصویر او را در برابر دیدگان خویش قرار دادند حتی آن زمان که این عمل جرم به حساب می‌آمد. برای اثبات این مدعا نیز نیازی به اقامه دعوا ندیده‌اند چرا که می‌دانند اگر کسی به دیده انکار ننگرد و در مقابل کلام و حتی سیمای امام قرار گیرد، همان انرژی فوق‌العاده‌ای که زورث کاریس از آن سخن گفت، او را نیز به سوی خویش می‌کشاند.

نکته:

در بخش‌های یک و دو سعی شده است که به این نکات توجه شود:

۱-       پوسترهای نابی که به‌خاطر تصویر و نسخه چاپی کمیاب هستند.

۲-      قالب‌های متنوع و متفاوتی که مردم تصویر محبوب خود را در آن چاپ و نصب کرده‌اند.

۳-      عمق و تنوع حضور تمثال امام از سال‌های دور و در مکان‌های مختلف.

۴-      علاقه و تلاش مردم به نگهداری تمثال حضرت امام علیرغم قدمت وکهنگی آن به عنوان تصویری مقدس.

۵-       بررسی خمینی‌خواهی عظیم نه از نوع دولتی و سازمانی بلکه از جنسی مردمی.

به طور قطع این تصاویر جای بررسی بیشتری را دارند که از دید حقیر پوشیده مانده و شما می‌توانید در صفحه نظرات، بهتر و کامل تر به آن بپردازید و باز به طور قطع شما نیز در اطراف خود از این تمثال ها بسیار دیده اید و ایمیل تصویری از آن ها ، می تواند یادداشت بعدی با این موضوع را برای همه ارادتمندان امام غنی تر نماید .


[۱] زیباترین تجربه من، خاطرات روبین وود زورث کاریس، ترجمه سیده خدیجه مصطفوی، موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی ضریح آفتاب.

نقاشی چهره‌ی شهید پرتره نیست۱۳۹۴/۸/۱۰ ۵:۳۴:۴۶

در پس چهره‌ی شهید یک روح بزرگ وجود دارد و قرار است ما به آن روح بزرگ بپردازیم نه به چشم و دهان و گوش وبینی و ناگفته پیداست که این کار نشدنی ست مگر با عنایت خودشان…
این عنایت شاید قابل باور نباشد مگر برای کسانی که آن را چشیده باشند!

وقتی چند ساعت روی چهره‌ی یک شهید تمرکز می کنی و با او خلوت می کنی، روی نقطه نقطه‌ی صورتش قلم می گذاری و چین و شکن چهره‌ی او را با چشم دنبال می کنی و چشم در چشمش می‌دوزی، ناخودآگاه حس می‌کنی مغناطیس صفات شهید روی تو اثر گذاشته. شجاعتش، بی ریائی‌اش، تقوایش،… گویا با او زندگی کرده‌ای و خوبی‌هایش را تجربه نموده ای.

نمی خواهم ادّعا کنم یک سلوک اتفاق میافتد و تو بدون رنج مراقبه، ناگهان در خودت صفات حمیده را مستقر میابی، اما رطوبت و روشنایی خوبی‌ها را به وضوح در خودت حس می‌کنی، به عبارتی خوب بودن برایت راحت‌تر می‌شود و دیگر میل به بدی در تو کم می گردد و اگر بتوانی این تأثیر را از دست ندهی بعید نیست که توفیق یک مراقبه‌ی حقیقی را بدست بیاوری.

بگذریم…

این فصل را با من بخوان۱۳۹۹/۳/۱ ۲:۵۳:۵۳

نقاشی چهره‌ی شهدا تجربه‌ایست از سال های دور. مفهوم شهید را بیشتر موقع انفجار حزب جمهوری درک کردم، اما نزدیک‌ترین تجربه من از شهید قبل از دبستان، شهادت محمد جواد قنادی، ابتدای دبستان مهدی کاشی پور (داداش مهدی) و در سالهای پایان دبستان، شهادت مهدی میرزایی بود.
نقاشی تصاویر شهدا با ابزار ساده‌ی آن روز در واقع بازتجربه‌ی با آن‌ها بودن بود در مواقعی که بسیار دلتنگشان بودم…

نقاشی چهره‌ی امام و شهدای انقلاب هم باعث شد من به طراحی چهره علاقه و تسلط پیدا کنم. گاهی یک خودکار و یک دفترچه جیبی برای عشق بازی من کافی بود…

golmikh-exprience-001

سال های بعد (۱۳۷۰ تا ۱۳۷۴) نقاشی‌های اداره آموزش و پرورش یک فضای جدی برای پرتره‌های رنگ روغن شهدا بود. در همین سال‌ها من توانستم به رنگ تمام پلاستیک دست بزنم و به قابلیت‌های این رنگ در تعامل با گچ و پارچه پی ببرم. این، مقدمه ای بود برای پذیرفتن یک پروژه‌ی جدی‌تر و آن نقاشی چهره ی شهدای بسیج بود برای بیلبوردهای ۸ متر مربعی. این پروژه توسط موسسه ی فرهنگی هنری رزمندگان اسلام -وقت- به من واگذار شد و طی آن حدود ۱۵۰ بیلبورد حاوی تمثال حدود  ۲۰۰ شهید را نقاشی کردم. (۱۳۷۶ تا ۱۳۸۳)
موسسه اصرار داشت طرح زمینه‌ی همه تمثال‌ها یکی باشد و من با انکار، سعی کردم پیرامون هر تمثال طرحی نو دراندازم. این، مطالعه‌ی دو چیز را بر من لازم کرد، سیره‌ی شهدا و گرافیک.

در کنار این پروژه که البته با افت و خیزهایی همراه بود و سایر نقاشی‌های دیواری شهدا و امام، مهمترین و شیرین‌ترین بخش این فصل، نقاشی برای خانواده شهدا بوده و هست. خانواده ی شهدا اصولا در یک سری از ویژگی‌ها مشترکند. به غایت بزرگمنش و منیع الطبعند و به شدّت بی تعارف و باصفا. پرداختن به شهیدشان را دوست می دارند، اما به هیچ وجه این دوست داشتن تبدیل به درخواست نمی شود، این وظیفه‌ی هنرمند است که باید به قصد خدمت به شهید یک خانواده بپردازد…

دیدن رضایت در چهره‌ی یک مادر شهید هنگامی که تمثالی از فرزندش را می بیند، بهترین تجربه‌ایست که می‌تواند یک هنرمند را همیشه در سلک خدمت مستقیم به خانواده شهدا نگه دارد.

این خدمت مستقیم و بلاواسطه آنقدر ارزش دارد که هیچ گاه هنرمند نمی‌خواهد آن را با مادّیات خراب کند و از ارزشش بکاهد. این راه را باید رفت، تا دانست…

golmikh-exprience-002

من بهترین کارهایم را کارهایی می‌دانم که برای خانواده ‌ی شهدا کار کرده ام. هیچگاه محدودیت های معمول در ارگان های متولّی چنین کارهایی، در خدمت مستقیم با خانواده شهدا نیست و برعکس آن ارگان‌ها که اثر هنری را ارج نمی نهند، خانواده‌ها، تابلوی شهید خودشان را سالیان سال صحیح و سالم نگه می دارند و نکته همین‌جاست که شهید را به راستی عزیز خود می دانند.
شاهد مدعای من تجربه‌ی همان سال های دور است. در حالی که از موسسه ی سفارش دهنده بارها تقاضا کردم پرده ها را پس از اکران شهری به خانواده ها یا پایگاه‌ها بدهند و آنان نیز نپذیرفتند و دیگر اثری از آن همه آثار نماند، امّا معدود آثار من در خانواده‌ی شهدا مثل روز اول باقی است…

 

 

 

کارت‌هــای عروسی۱۳۹۹/۳/۱ ۲:۵۳:۵۳

گر چه پیش از این ها زیاد با رفقا صحبت از تهیه‌ی یک پک کامل ملزومات عقد و عروسی برای زوج های مُدگریز شده بود که هم کارت داشته باشد هم دسته گل هم موسیقی و نوای مجلس هم… و اگر چه سال‌های قبل که صحبت از سبک زندگی اسلامی-ایرانی بود، بارها به این رسیده بودیم که چاره‌ی کار سبک زندگی ما تولید محصول است ولاغیر، امّا طراحی کارت‌های عروسی بیشتر ناظر به نیاز روز بچه‌هایی بود که داشتند عروس یا داماد می شدند و نیاز مبرم به کارتی داشتند که مال خودشان باشد.

اولین تجربه‌های من برمیگردد به سال‌های اول دهه‌ی هفتاد که رفیقان میرفتند نوبت به نوبت…و من باید چند چیز برای آن‌ها فراهم میکردم، اول متنی که روی کارتشان بزنند و دوم سرود شادی که در مجلسشان خوانده شود و جا را برای برخی گناهان تنگ کند.
آن موقع البته تکنیک های چاپ خیلی اجازه نمیداد ما به فکر چاپ کارت در تیراژ اندک باشیم و به متن روی آن بسنده می‌کردیم.

تجربه‌ی جدی تر من در سال هشتاد بود. زمانی که نوبت بر خود من آمده بود! با هماهنگی خوبی که با همسرم وجود داشت، کتابچه های چهل حدیث در موضوعات مختلف  خریداری کردم، یک متن آماده کردم و خوشنویس آن را نوشت و با چسب و لاک غلط‌گیر پرداختش کردم و با زیراکس سیاه و سفید به صفحه اول کتابچه چسباندیم. همین!
البته این نوع کارت نیز اگرچه ابتکار نویی نبود، اما بین مخاطب جا باز کرد.

سالهای بعد ساخت کلیپ تصویری و ارائه آن همراه با یک سخنرانی زیبا و مرتبط، بر روی لوح فشرده، به عنوان کارت دعوت عروسی، تجربیات جدیدی برای من ایجاد نمود.

به هر حال در طی این چند سال نیاز به اصل کارت برطرف نشد و  من توفیق داشتم به تناسب اعلام نیاز دوستان نزدیک یا احساس دین و ارادتی که به آنان داشتم، با افتخار دست به طراحی کارت عروسی بزنم.

طراحی مکرر پیرامون یک موضوع و برای یک کاربرد خاص، هم سخت است و هم جستجویی شیرین را در خود دارد. در کارت های عروسی، سعی من بر این است که از مضامین آیات و روایاتی پیرامون زوجیت بهره ببرم. این، هم کار را از تزیینی بودن صرف درمی آورد و هم محصول را به اصل تقاضای زوج نزدیک می کند، که همانا محتوای دینی است.

golmikh-weddingcard-001

ناگفته پیداست که شرکت در شادی دوستان و همسنگران بینهایت برای خود من انرژی بخش و خوشحال کننده است. اما این قدم آخر نیست. من با قرار دادن هر کارت در فضای مجازی با موجی از استقبال روبرو می شدم که من را برای ادامه ی این کار و حتی قرار دادن فایل کارت عروسی ها در اختیار همه علاقه مندان، مصمم تر می کرد.این قصه ی شیرین برای من هنوز هم ادامه دارد. باز هم اگر توفیق داشته باشم برای کسانی که مایلند، کارت عروسی طراحی می کنم و اگر وقت و شرایط ایجاب نکند، فایل های از قبل طراحی شده را در اختیار عروس و داماد قرار می دهم تا انتخاب کنند.

صد البته در مقابل این کار از آن زوج مطالبه ای هم دارم. من از آن ها می خواهم چند نسخه چاپ شده از کارتشان را برایم پست کنند. و اگر این کار را بکنند، یک زیارت جامعه ی کبیره به نیابت از ایشان در پایین پای ضریح مطهر حضرت رضا علیه السلام می خوانم…

رنگ، گچ، پارچـه۱۳۹۳/۱۲/۲۸ ۱۴:۳۸:۴۵

تجربه‌ی من از رنگ تمام پلاستیک، به اول دهه‌ی ۷۰ بر می‌گردد. تجربه‌ای که در اواسط دهه‌ی ۸۰ با ابتلای تبلیغات ما به سرطان بنر، برای خیلی‌ها تمام شد. البته برای برخی هم مانند دوست هنرمندم احمد منصوب هنوز ادامه دارد.

احمد منصوب که به اعتقاد من هنر و تبلیغات مشهد در عرصه‌ی ایثار و شهادت در دهه‌ای که هنرمندان قبل کم کارتر شده بودند، مدیون اوست، هنوز مردانه دست به رنگ و قلم دارد.شاید اگر خدا بخواهد مطلبی مستقل درباره‌ی او بنویسم.

رنگ تمام پلاستیک را اگرچه کارخانجات زیادی تولید می‌کردند، اما برندی که همه‌ی نقاشان بر کیفیت آن متفق‌القول بودند، رنگ گوزن نشان کارخانه‌ی کیمیا بود. این رنگ بسیار با دوام و با ثبات بود کار با آن آسان و بی‌دردسر. بگذریم که این اواخر با سابقه‌ی ذهنی من، کیفیت ابتدایی را نداشت و رنگدانه‌ها و رزینش کاملا تغییر یافته بود . مثلاً در رنگ سیاه و بگذریم که بر اساس شایعات گاه با بازار آن بازی‌هایی هم می شد و به شکل رنج آوری نایاب و گران می‌شد مثلاً رنگ آبی آن. امّا به هر حال نقاشان در دوره‌ای در هیچ خانه‌ای جز این خانه را نمی‌کوفتند.

سال‌هایی که در آموزش و پرورش بودم حتی شایعاتی افسانه‌وار پیرامون آن مشهور بود. به این رنگ مجازاً فرمول آلمان (!) هم می گفتند و می گفتند فرمول آن فرمولی کاملا سرّی و اعجاب‌انگیز است که کارخانه با افزودنی‌هایی آن را از دسترس دیگران دور نگه می‌دارد که البته این حرف‌ها پر بیراه هم نبود.

به هرحال رنگ کیمیا بر گچ و سیمان و سنگ و پارچه خوش می‌نشست و قوّت جوهری آن بعلاوه‌ی لطافت رزینش به هنرمند اجازه می‌داد حتی در تابلو‌های کوچک و پرداخت‌های ظریف از آن بهره ببرد.

پرده‌های نقاشی ما نوعاً برزنت نخی یا متقال بود که بر حسب دوام و ضرورت مانایی اثر از آن بهره می جستیم. همه بلا‌استثنا پارچه را کلاف می‌کردند اما من که اصلا فضای چنین کاری را نداشتم، پرده‌ها را روی زمین پهن می‌کردم. دوستان البته معمولا این کار را خطا می‌دانستند و از نتیجه‌ی آن متعجب می‌شدند. اما چاره ای نبود جز رسیدن به یک فرمول خودساخته. پرده‌های من روی موکت‌های نمدی پهن می‌شد، آستری سفید می‌خورد، آزادانه آب می‌رفت و جمع می‌شد و وقتی بعد از اتمام همه مراحل کار آن را جمع می‌کردم به موکت نچسبیده بود.

طراحی امّا با اوپک انجام می‌شد. از آنجا که طراحی در ابعاد بزرگ خطای بسیاری می‌دهد استفاده از ابزار کمکی برای ترسیم خطوط اصلی لازم بوده و هست. این کار را برای پرده‌ها یک اوپک کوچک و ارزان قیمت دست‌ساز به عهده داشت و برای دیوارها، اورهد‌های امانتی!

قلم‌های تخت، سطل‌های بزرگ و کوچک و چرتکه ها، شب‌های فراوانی همدم سکوت و تنهایی شب‌های کارگاه بودند. کار سخت نقاشی شهدا و خستگی‌اش جلا بخش بود و حسّ پایان یک شب پرکار را مانند پایان یک شب پرعبادت دوست داشتنی می‌کرد.

خاطرات۱۳۹۴/۳/۵ ۳:۲۴:۲۴

ابـروهـای کــریـم

روزی که رفتم موسسه تا عکس‌های شهدایی را که باید این بار نقاشی کنم بگیرم، بین همه‌ی عکس‌ها، یک عکس نظرم را جلب  کرد. چهره‌ای معصوم و جوان، آنقدر که هنوز مویی بر صورتش نروییده بود. ابروهای پیوسته و چشم‌های تأثیرگذاری که چهره‌ی معصومانه‌ی او را تأثیرگذارتر می‌کرد. نمی دانم چرا؛ ولی این زیبایی بین این همه عکس که تا به حال نقاشی کرده بودم نظرم را به خود جلب کرد.

در طول کار روی ۲۱ پرده‌ی نقاشی، همیشه عکس کریم را که از شهدای آخرینِ جنگ بود روی کمدم نصب کرده بودم.

پرده اش را که نقاشی کردم، حیفم آمد عکسش را تحویل دهم. حتی یک شب طبق رسم همیشه ام که یک پرده از بیست و یک پرده را در هیئت نصب می کردم تا نسیم سینه زنی بر روی آن بوزد، نقاشی کریم را بردم و یک شکم سیر پای چهره ی دوست داشتنی‌اش زمزمه کردم.

از عکس پرسنلی کریم عکس گرفتم و زیراکس گرفتم تا دلم بیاید آن را به موسسه پس بدهم و به این شکل چهره کریم همراه همیشگی من شد. خصوصاً ابروها و چشمان نافذ و تأثیرگذارش.

ازین ماجرا گذشت، آنقدر که کم‌کم نگاه کریم داشت فراموشم می شد. یک روز که بعد از زیارت، به بهشت ثامن، زیر صحن آزادی رفتم و این بار گذرم به قسمتی از مزار شهدا افتاد که تا به حال نیافتاده بود، ناگهان احساس کردم در بین همه ستون ها و ویترین ها و عکس ها و گل ها، همان دو تا چشم، همان دو تا ابرو و همان نگاه دارد من را می پاید.

برگشتم، بله مزار کریم بود و در ویترین، آن عکس دوست داشتنی اش بود که داشت نگاهم می کرد. اما در ابعاد بزرگتر و در یک قاب قدیمی. و این بار یک عکس آلبومی هم در کنارش بود. جنازه ی کریم…

صورتش باد کرده بود و کبود شده بود. از آن زیبایی خبری نبود و آن چشم های نافذ بسته شده بود. آن لحظه و در کنتراست شدید آن دو عکس من فقط یک حقیقت در ذهنم نقش بست و آن اینکه کریم‌ها زیبایی و جوانی خودشان را چه زیبا با خدا معامله کردند.

آنچه باعث شده بود عکس کریم من را به خودش مشغول کند، فقط تصویری بود از حقیقتی که خود آن حقیقت کریم را به خود مشغول نکرد و امان از مشغولیت ها …

 دسـتـمــزد

کاروان شهدا در راه مشهد بود. از جنوب تا مشهد چند تریلر حامل اجساد مطهّر تفحص شده، شهر به شهر می چرخیدند و در غروب آن روز داشت از دروازه مشهد وارد می شد. من اخبار را از رادیو گوش می کردم و در کارگاه خود مشغول کشیدن چهره شهید محسن بودم.  خبر آمده بود که پیکر محسن هم با این کاروان در حال آمدن به مشهد است و برادر جانبازش به من سفارش داده بود که چهره ی برادرش را نقاشی کنم و من به این قسمت راضی بودم که نقاشی تمثال محسن من را از استقبال کاروان شهدا بازداشته است. غروب غمگینی بود و من در خلوت کارگاهم به این می اندیشیدم که اگر حتی به تعارف از من میزان دستمزدم را پرسیدند، من محکم بگویم: پرچم سه رنگ تابوت شهید و این عهد همیشگی من بود که از خانواده هیچ شهیدی دستمزد مادّی نگیرم…

فردای آن روز کاروان شهدا تا حرم مطهر تشییع شد و شنیدم بر اساس چیزی که ما آن را اتفاق می نامیم، برادر، تابوت برادر خود را در میان انبوه شهدا یافته است و ویلچیرش را دست به دست بر بالای تریلر برده اند تا بتواند برادرش را از نزدیک تر در آغوش بکشد. این بود که وقتی بعدازظهر او را در ایوان خانه اش دیدم بسیار خسته و دگرگون احوال بود.

با او که روی ویلچیرش در کنار تمثال برادرش نشسته بود معانقه کردم و طبق حدسم اولین صحبت او تشکر و جویا شدن از دستمزد بود، هرچه کردم بحث از حول و حوش ریال خارج نشد و فضای گفتگو به آن سمت که من می‌خواستم نرفت. فقط توانستم از گرفتن پول امتناع کنم و او هم اصرار می کرد که لااقل پول وسایل و بوم و پارچه و رنگ را بگیر…

آن روز گذشت و من ناکامانه شاهد بودم که پیکر شهید را به زادگاهش بردند و تدفین کردند و…

هفته ای گذشت و یکی از بستگان، مهمان ما بود. دست در جیبش برد و گفت برادر شهید این را برایت بعد از تشییع و تدفین فرستاده بود که تا امروز دست من مانده است. بیا! و من در دستش تکّه ای از قسمت سبز پرچم شهید را دیدم، به همین راحتی…

 آرزوی مــادر

کارمند موسسه قبل از آنکه سری جدید عکس‌های شهدا را برای نقاشی به من بدهد، شروع کرد به تعریف کردن که: بله. چند روز پیش مادر شهیدی آمده بود اینجا و گله گذاری می کرد. گویا پرسان پرسان دنبال جایی می گشته که نقاشی شهدای بسیج را در شهر کار می کنند و اینجا را یافته. گله اش این بود که چرا تصویر شهید من را نقاشی نمی کنید و کارمند از خود رفع مسئولیت کرده که این عکس ها را سپاه به ما می دهد و دست ما نیست و هرچه مادر عِزّوجز کرده او زیر بار نرفته و آخر سر هم برای اینکه نشان بدهد که عکس ها، عکس های مشخصی است و به انتخاب من و شما نیست، پوشه های تصاویر شهدا را باز می کند و هرچه داخل پوشه بوده را خالی می کند روی میز و ناگهان مادر شهید بین عکس ها، عکس پسرش را می بیند و با هیجان بر می دارد و می بوسد و گریه می کند که: دیدید نوبت پسر من شده؟ دیدید عکس پسر من هم از سپاه آمده؟

این را که شنیدم، با ذوق گفتم: پس بده عکس پسرش را توی این سری جدید کار کنم. حتماً حکمتی داشته است.

دوستمان ولی باز با همان پُز کارمندی ابرو بالا انداخت که: نخیر. هرچیزی طبق ضوابط باید کار شود. تو که می دانی تصاویر به نوبت حروف الفبا کار می شود. ما ضوابط را به خاطر این چیزها بهم نمی زنیم. قطعاً بحث کردن، با چنین آدم وظیفه شناسی که تازه خودش بچه جبهه و جنگ بود و گوشش هم از این کرامات پر بود، بی فایده بود. لذا پذیرفتم. لیست را از کشوی میزش بالا آورد. نفر اول: شهید احمدی. بعد توی پوشه گشت تا عکسش را پیدا کند. وقتی عکس را در آورد، با دست پشت سرش را خاراند که: این عکس همان شهیدی است که مادرش اینجا بود!!!

به خاطر چشم انتظاری مادرش حسابی روی چهره اش کار کردم. وقتی هم که نصب شد، به خاطر ساپورت نشدن از طرف موسسه، این یکی تصویر به جای یک ماه، حدود سه ماه روی بیلبورد باقی ماند. و من در این فکر بودم که مادرش یک دل سیر پسرش را تماشا کرده است یا نه؟

 بـورســیـه!

محور شهید صفوی یک محور و خاکریز به موازات آن است که جاده ی اهواز خرمشهر را در نزدیکی خرمشهر قطع می کند و در دو طرف آن هور بزرگی است.

و من برای اولین بار در لحظه سال تحویل سال ۷۹ و ظاهراً بر اثر یک اتفاق به همراه دوستانم به این جاده رسیدیم که بر سر آن دو تابلو بود. یک تابلوی بزرگ که روی ان نوشته بود: مقتل ۹۰ شهید شیمیایی بهبهان و تابلوی چوبی کوچکی که روی آن نوشته بود: این جاده خاطره دارد.

نمی دانم معنای این جمله چه بود. امّا آن جاده برای من هم خاطره شد. اقلیم آنجا و حال و هوایی که داشت به شدت ما را منقلب کرده بود و به دلایل زیادی خود را در سیطره ی مشیّت شهدا احساس کردیم و باز به دلایل زیادتری از این سیطره بسیار خرسند بودیم.

در آن حال و هوا من مهم ترین دغدغه خود را از شهدا طلب کردم. همان که آن روزها به آن می اندیشیدم و مشغول آن بودم. ورود به دانشگاه از طرفی و فاصله گرفتن از کارهای شهدا هم از طرفی دیگر.

من آنجا رسماً به شهدا درخواست بورسیه دادم. خواستم خودشان من را به دانشگاه ببرند و خودشان من را استخدام کنند و این به روشنی ممکن شد.

در سال های بعد تا به امروز، آن اقلیم که گویا محل اتصال آسمان و زمین بود، هنوز در لابلای کارهای ارزشی برای من و بسیاری از دوستان آن روز زنده است…

دو خـاطــره از یـک شهــیـد

چشـم های ناآشنـا

شهید شیخ یوسفعلی رحیمی روحانی شهیدی بود که بر اثر عارضه ی شیمیایی اش در تهران به شهادت رسید. شیمیایی او البته در مانور بندر عباس عود کرده بود.

همراهان او می گفتند عارضه اش به خاطر جوش و غصه اش برای سلامتی آقا او را دچار حمله کرده بود. خبر شهادتش که آمد، یک عکس دو در سه هم از او به دستم رسید که باید روی یک تابلوی بزرگ نقاشی می کردم تا فردا صبح در مراسم تشییع اش حضور یابد.

بگذریم که ساخت کلاف و بوم و طراحی اش چه مصیبتی داشت، باید تا صبح بیدار می ماندم تا آن را تمام کنم و این کار را کردم.

امّا نکته ای که در چهره ی این شهید وجود داشت، این بود که چشم های او تا به تا و چپ بود. این را هم همه می دانستند.

هنگام رنگ آمیزی چشمش، به این فکر کردم که میزان نامیزانی چشم او را کم کنم تا کسانی که می دانند، نامیزان بودن چشم او را بفهمند و کسانی هم که خبر ندارند، اصلاً متوجه نشوند، و این کار را هم کردم. کار تا صبح به طول انجامید و من تابلو را به مادر سپردم تا تحویل دوستان شهید بدهد و خودم رفتم تا در حجره ی یکی از دوستان چند ساعتی بیاسایم. چون می دانستم با آمدن آن ها خواب من منقّص خواهد شد.

پیش از ظهر بیدار شدم و از سر کوچه مدرسه علمیّه، زنگ زدم به مادر. مادر شاکی بود که: کجایی؟ تا حالا گوشی را سوزانده اند از بس که تماس گرفتند و دنبالت می گردند.

به جای خانه یکراست به سپاه رفتم. همه از تشییع برگشته بودند و پریشان و خسته می نمودند. سرگردی که مسئول تبلیغات بود من را کنار کشید که: دستت درد کنه، اما ما این تابلو را به تشییع نبردیم.

توپیدم که: من را تا صبح بیدار نگه داشته اید پس چرا …؟

توضیح داد که: ببین آقاجان! تو زحمت کشیده ای ولی من هرچه نگاه کردم، دیدم این که تو کشیده ای شهید رحیمی ما نیست.

اینقدر این حرف را بی شیله پیله زد که من خیلی راحت پذیرفتم. وقتی شیخ یوسفعلی چشم هایش نامیزان است، چرا من تلاش کردم به خیال خودم آن را میزان کنم؟چون من این را یک عیب می دیدم و سعی می کردم اصلاحش کنم. اما این در نگاه دوستان شهید اصلاً عیب نبود. حتما علتش این بود که من او را نمی شناختم. چشمی را با چند تا نوک قلم به حالت اصلی اش برگرداندم و تابلو در مجالس ترحیم شهید حاضر شد.

رنـگ خــدا

مدیر مؤسسه ای که برای آن نقاشی پرده های شهدا را می کشیدم، گفت: می خواهیم برویم دیدن خانواده ی شهید شیخ یوسفعلی رحیمی. یک تابلوی کوچک ار تمثال شهید بکش تا به آنها هدیه کنیم. فقط چون برای هدیه به خانواده است، هزینه ی کمتری بگیر. و من طبق قراری که با خودم داشتم که اگر کار برای خانواده باشد، هیچ هزینه‌ای نگیرم، تابلو را کشیدم و پایش را امضا کردم؛ به امید دعای اهل بیت شهید، مثل همیشه.

مدیر آن موسسه همیشه با امضای من مخالف بود و باز هم مخالفت کرد. به معاونش گفتم: اگر با امضای من برای پرده هایی که هزینه داشت مخالف است، چرا با امضای من پای تابلویی که هدیه من است مخالفت می کند؟

منطقش این بود که این هدیه ی همه‌ی ماست. نباید امضای تو تنها پای آن باشد و من پذیرفتم.

هفته ی بعد در بهشت رضا، داخل گلزار که طبق معمول زیارت مزار شهدایی می رفتم که پرده شان را کشیده ام، دیدم همان تابلو بر فراز مزار شهید نصب شده است. تا اینجایش زهی افتخار. اما چیزی بسیار ناپسند کنار تابلو خودنمایی می کرد.

آن ها با خطی بسیار بد و درشت نام موسسه را بر حاشیه تابلو نوشته بودند. الحق که یک کار زشت را به زشتی انجام داده بودند. حوصله جرّوبحث به خاطر این خیانت زشت را نداشتم. مسکوت گذاشتنش بهتر بود.

هفته بعد و هفته های بعد هم به مزار شیخ رفتم. آنچه برایم جالب بود، این بود که امضای آنان که مخفی و دور از اطلاع من و در نتیجه بدون مشورت با من بود که با رنگی بی کیفیت انجام شده بود و ظرف چند روز در مقابل آفتاب گلزار به کلّی رنگ باخته بود. و تابلو شده بود مثل قبلش، بدون امضا، با همان لبخند شیخ.

یا این آیه افتادم که: صبغه الله و ما احسن من الله صبغه؟

رنگ خدایی. و چه رنگی بهتر است از رنگ خدایی؟

از آن بالا

چندماه بود قصد داشتم فیلم نامه مستندی بنویسم برای سیدکریم و سیدجواد خوش‌قلب طوسی و در این چند ماه نه ذهنم یاری می کرد و نه قلمم. هیچ تمرکزی بر روی آن همه اطلاعات و مطالعاتم نداشتم.

یک روز صبح که باید این کار را تمام می کردم و فرصت زیادی برایم باقی نمانده بود ناگزیر قلم به دست گرفتم. اما بعد از چند خط قلمم به کل بوکس و باد می کرد و پیش نمی رفت. هرچه کردم نتوانستم کار را پیش ببرم و چاره ای ندیدم جز اینکه برای مادر شهیدان یک پیامک ارسال کنم و از دعایش مدد بگیرم. اگرچه ترس از ناکام ماندن فیلمنامه مانع می‌شد به حاج خانم قصدم را از نوشتن آن بگویم.

بر سر این دو راهی بودم که گوشی به صدا در آمد. و در کمال ناباوری دیدم پیامک از طرف حاج خانم است: تازه از سفر کربلا برگشته ام. دعاگویت بودم.
و این برای کسی که ارتباط مادر و شهیدانش را و زنده بودن شهیدان را بداند، یک اتفاق نیست.

با این پیامک از ابراز عجزم به حاج خانم بی نیاز شدم، هم به درستی فهمیدم که کسی از آن بالا حواسش هست که من چه می کنم و برای که می کنم و به چه نیاز دارم.

بغض شیرین این پیامک قلمم را روان کرد و تا آخر کار را ظهر نشده نوشتم و البته شوق این لطف شهیدان در دهانم بند نشد و برای برادرشان پیامک زدم و گفتم که امروز پیامک مادر با من چه کرد. او هم البته احوالش دگرگون شده بود و بعداً این را به من گفت.

پیغـام مــادر

شاید یکی از شیرین ترین یادهای من از دورانی که تمثال پدر دوستانم را نقاشی می کردم، نقاشی من از چهره ی پدر قاسم بود. شهید پرنده رضوانی.

قاسم را خیلی دوست می داشتم. در مدرسه درسخوان بود و در هیئت آرام و خجالتی. همانطور که هنوز هم کم و بیش اینچنین است، آن دوران بخش عمده ای از زندگی من، رفاقت بود و در این رفاقت با قاسم پیش رفتم تا جایی که از او خواستم اجازه دهد تصویر پدرش را برایش نقاشی کنم.

او پذیرفت و از مادرش برای امانت گرفتن عکس پدرش اجازه گرفت. بعد از مدتی تصویر پدرش را با یک رنگین کمان و یک خط جمله با دست خط امام (ره) برایش نقاشی کردم و هدیه دادم.

او نقاشی را برد و بعد از مدتی این پیغام را از مادرش آورد که: «از رفیقت تشکر کن. تابلو را توی آشپزخانه گذاشته ام تا بیشتر ببینمش. و گاهی که برمی گردم، ناگهان احساس می کنم خود پدرت پشت سرم ایستاده است …»

این شاید جزو شیرین ترین پیغام ها برای من بوده است…

بابابـزرگ حـاج حسیــن!!!

همیشه یک چیزی هست که یادمان بیاورد هیچ کاره ایم.

و درکارهای سنگین من که معمولاً پرده ها یا دیوارهای بزرگ بود، همیشه این لحظه به صورت تمام عیاری برایم پیش می آمد. یک نمونه اش دیواری بود که بهار ۷۷ از چهره حاج حسین خرازی روی دیوار یک مهمانسرا نقاشی می کردم، شاید در ابعاد ۶ در ۱۰ متر یا بزرگتر.

این لحظه، همان لحظه‌ای است که من با تمام وجود درک می کنم که در برابر دیوار و رنگ و قلم عاجزم و مثل یک نقاش ناوارد کار را خراب کرده ام و به هیچ وجه روی اصلاح را نخواهد دید. آن وقت است که از خودم کاملاً ناامید
شده و دست به دامن شهید و خدا می شوم.

آن روز رنگ های زیرین چهره ی حاج حسین را گذاشته بودم که رفقای اسلامشهری که در نزدیکی مهمانسرا اسکان داشتند برای دیدن کارم آمدند پای دیوار.

عکسی که از حاج حسین به من داده بودند خیلی بی کیفیت و فلو بود و من برای جبران این مبهم بودن چهره بر روی ظرافت های ماهیچه های صورت تمرکز کرده بودم. و همین باعث افراط من در خواب عضلات چهره شده بود. و من با این مشکل دست به گریبان بودم و سعی می کردم خودم را نبازم و به آن نقطه ی همیشگی نرسم.

ناگهان حسین بختیاری از بچه های شوخ طبع اسلامشهر با آن تبرزین مسخره اش که همیشه در دست داشت از پایین داربست داد زد که: “این حاج حسینه که داری می کشی یا بابابزرگش؟!”

و این بیان ساده و تیز امّا درست ضربه نهایی رابه من زد. توی دلم خالی شد و به آن نقطه ی همیشگی رسیدم چاره ای نداشتم جز اینکه مثل بقیه‌ی بچه ها من هم بخندم.

از داربست پایین آمدم و به اشتباهم پیش همه اعتراف کردم. از حاج حسین مدد خواستم و روی تصویر تمرکز دوباره کردم و رنگ صورت را دوباره گذاشتم و به لطف خدا جواب هم گرفتم.

مـرد و زخـم

گاهی به این فکر می کنم و سعی می کنم سابقه ی دوستی ام با کسی را به یاد آورم. معمولاً هم نتیجه می گیرم. یک روز به این فکر کردم که سابقه دلبری حاج محمود کاوه از من به کی بر می گردد؟

زمانی که تازه با پرده ها و عکس های شهادتش شناختمش؟ یا زمانیکه درباره اش کتاب هایی خواندم؟

نتیجه هیچ کدام نبود. سابقه دلبری محمود کاوه به روزی برمی گردد که حاجی انصاری از من خواست برای سالگردش یک پرتره ی رنگ و روغن از او نقاشی کنم.

آن موقع سرباز بودم و داشتم روی تمثال امام و رهبری کار می کردم. این دستور مافوق یعنی باید کار را تعطیل
می کردم و چهره حاج محمود را شروع کردم.

و این آغاز یک فصل جدید از آشنایی من با او بود. عکسی که به من داده بودند یک عکس رنگی ۳ در ۴ بود. خیلی هم فکوس دقیقی داشت. آنچه در این عکس چشمم را گرفت، زخم های متعددی بود که روی صورت زیبا و معصوم این سردار جای گرفته بود. زخم هایی که بعضاً کهنه بودند و بعضاً نو.

حالا به زیبایی و معصومیت چهره ی او یک چیز اضافه شده بود: مردانگی.

و این مردانگی در همان شب حاج محمود را برایم ستودنی و پرستیدنی کرد.

از همان شب تابستانی ۷۵ به بعد بود که هر وقت عکس او را می بینم، دلم می لرزد و به وضوح دلدادگی خودم را به این شهید احساس می کنم.

درست مثل همین الان که این سطور را می نویسم.

پسته!! + دو خاطره از شهید کاوه

صفحه آرایی یک کتاب تصویری سمت من آمده بود، درباره شهید حاج محمود کاوه. برایم خیلی حساس بود. هم به خطر ارادتم به شهید، هم جدیّتم برای خلق یک کار متفاوت به لحاظ بصری. گرچه سفارش دهنده اصلاً دنبال یک کار متفاوت نبود و بالاخره هم ریسک نکرد و آن رابه چاپ نرساند.

اولین خاطره ی کتاب درباره نوجوانی محمود بود.اینکه «با خواهرش در مغازه پدر، پسته های سربسته یک آدم بدخلق و بد حساب رو می شکستند و مغز می کردند تا اجرت کمی به پدر برسد. روزی یکی از پسته ها از زیر چکش محمود در رفت و دوید زیر قفسه های مغازه. محمود به تقلّا افتاد تا آن یک پسته ی زبان بسته را پیدا کند و به کیسه برگرداند. خواهر گفت: چکار می کنی؟ این صاحب پسته ها آدم بدخلق و بدحسابیست. تو برای یک پسته ی او داری خودت را می کشی؟ به جهنم که پسته اش گم بشود. و محمود گفت: بدخلقی و بدحسابی یک نفر دلیل نمی شود در امانتش خیانت کنیم! حساب این دو از هم جداست.»

قصد داشتم چندتا پسته پیدا کنم و تصویری از آن ها تهیه کنم و با حروف و رنگ، صفحه را برای این خاطره بیارایم. برای این کار باید یک سر به بازار می زدم و یک نوع پسته ی مرغوب می خریدم. و این کار آنقدر عقب افتاد و انجام ندادم که صدای سفارش دهنده درآمد هرچه برنامه می ریختم نمی شد. آمیزه ای از بدقولی و حسّ بی توفیقی آن هم برای خریدن یک مثقال پسته، واقعاً من را از خودم شاکی کرده بود. شاید یکماه گذشت و تنبلی و بدقولی من ادامه داشت.

یک صبح جمعه بچه های پایگاه که عازم بهشت رضا (ع) بودند، دنبال من هم آمدند ومن هم از خدا خواسته همراهشان شدم. در حال گشتن بین گلزار، وقتی رسیدیم به مزار حاج محمود، من تازه از بدقولی و بی لیاقتی خودم آمد و به شدت از شهید احساس شرمندگی کردم. آنقد رکه از خاطرم گذشت کاش یادم بود و اصلاً نمی آمدم اینجا. یا لااقل بعد از انجام کار شهید این طرف ها آفتابی می شدم! چاره ای نبود. پیش پای مزار زانو زدم و از شهید عذرخواهی کردم. قول دادم به محض بازگشت از آنجا بروم دنبال تهیه پسته و … در همین افکار بودم که یک نفر مرد میانسال ژولیده بالای سر قبر شهید پیدا شد: فاتحه خواند و گفت: «خدا رحمتش کنه» من و رفقا گمان کردیم از فاتحه خوان های حرفه ای است که بر سر هر قبر شلوغی حاضر می شود و با خواندن فاتحه و خدابیامرزی طمع گرفتن چیزی دارند. لذا سربالا جواب دادیم که: «خدا اموات شما رو هم ….» مرد نشست و گفت: «من باهاش همرزم بودم!» ما دست  پایمان را جمع کردیم. گویا این ژولیدگی او از شوریدگی اش بود. ادامه داد:«بار اوّل که منتقل شدم تیپ ویژه شهدا، یک بعدازظهر بود، بیکار بودیم. دیدیم یک نفر با توپ آمد که بیایید فوتبال. و ما هم از خدا خواسته دویدیم. او خیلی خوب فوتبال بازی می کرد و در تیم مقابل  ما بود. در گرماگرم بازی من نامردی کردم و برای اینکه جلویش را بگیرم یک لگد محکم به ساق پایش زدم و آه از نهادش برآوردم. او چیزی نگفت و به بازی ادامه دادیم. فردا صبح در مراسم صبحگاه تیپ، دیدم کسی که در جایگاه فرمانده ی تیپ ایستاده، همان جوان است که او را محمود کاوه صدا می کنند. من حساب کار خودم را کردم که حتما فرمانده تیپ، سرفرصت دمار از روزگار من در می آورد. اما هرچه می گذشت می دیدم او اصلاً توی این خط ها نیست. حاج محمود فقط توی خط خدا بود. خدا رحمتش کند.»

این را گفت و بلند شد که برود. دو قدم نرفته برگشت، دست توی جیبش کرد و گفت: «از این ها بخورید.» توی مشت هر کدام از بچه ها چیزی می ریخت تا نوبت من شد. دستم را باز کردم، یک مشت پسته ی اعلا توی دستم خالی کرد! دیگر از این واضح تر نمی شد فهمید که حاج محمود برای سرخط کردن من نالایق، خودش دست به کار شده است، نمی گویم باور کردنی نبود. زنده بودن شهید بارها برایم به تجربه ثابت شده بود. پسته های خندان و لب بسته ی آن روز دست مایه تصویری آن صفحه شد. پسته ها را تا چند وقت داشتم و دانه دانه برای تبرک به دوستان پیشکش می کردم. یک دانه برای خودم ماند که آن راهم طی این سال ها نمی دانم چه کرده ام!

اقبال را نگر که طوطی بختم سوی لبش

بر بوی پسته آمد و بر شکّر اوفتاد.

 

شـهـدای آشـنا

بهترین حس در سال های گذشته برای من زمانی دست می دهد که وارد مسجد می شوم، در نگاه اول در بین تصاویر شهدایی که آذین دهنده ی مسجد هستند، چهره هایی را پیدا می کنم که برایم آشنا هستند. شهدایی که قبلاً چهره ی آن ها را نقاشی کرده ام و انس نیم روزه یا یک روزه با چهره ی آنها، باعث شده حتی بعد از گذشت بیش از ده سال در چشمم آشنا بیایند و از دیدنشان لذت ببرم. و این جایی برای من دلپذیرتر می آید که شاید شماره تصاویری که از شهدا نقاشی کرده ام از عدد دویست می گذرد. این حس در گلزار شهدا هم پیش می آید و گویا شهیدانی که آشنایند به من خیره شده اند. البته این حس در گلزار همیشه با شرمندگی و سرافکندگی است. بگذریم که نمازخواندن در مسجدی که عکس امام و آقا و شهدا در ان نیست همیشه برایم سخت است و گاه از خیر آن می گذرم.

جمهوری اسلامی مـــا۱۳۹۹/۳/۱ ۲:۵۳:۵۳

اسم جلاله

حرف پیرامون اسم جلاله‌ی الله فراوان است. اما در این یادداشت، همین نکته بس که این کلمه‌ی مقدّس به واسطه ی جایگاه خاصّش در قرآن و مفاهیم عمیقی که در خود دارد

[۱] ،کم کم به اشکال و انحاء مختلف طراحی شده در قالب‌های مختلف و با مواد متفاوت اجرا گردیده تا حدی که کم کم به یک نماد بصری تبدیل گردیده است.
الله خصوصا بر سر در خانه ها و مساجد و به دست مردم زیاد ساخته شده و به تناسب مواد اجرا و دستخط سازنده، اشکال متنوع و صمیمی مختلفی به خود گرفته است.

golmikh-popart-009golmikh-popart-014golmikh-popart-023golmikh-popart-017golmikh-popart-015golmikh-popart-016       golmikh-popart-013golmikh-popart-012golmikh-popart-024

• فرم های مختلف الله بر سر در خانه‌ها دیده می شود. نمونه‌های متنوع بالا از مشهد، نیشابور، سبزوار و تربت حیدریه عکاسی شده‌اند. خصوصا الله در آهنکاری‌ها دارای فرمهای عامیانه، دوست داشتنی و متنوع‌تری می شود.

این لفظ جلاله البته خاص‌ترین فرم خود را با پیروزی انقلاب اسلامی و به عنوان نشان رسمی جمهوری اسلامی ایران به خود می‌گیرد [۲].

جمهوری اسلامی ما

در اشعار امام عزیزمان می‌خوانیم:

«این عید سعید، عید حزب‌الله است/ دشمن ز شکست خویشتن آگاه است/ چون پرچم جمهوری اسلامی ما/ جاوید به اسم اعظم الله است.»

یا: «جمهوری اسلامی ما جاوید است/ دشمن ز حیات خویشتن نومید است» ، «جمهوری ما نشانگر اسلام است/ افکار پلید فتنه‌جویان خام است»

و یا: «بر پرچم جمهوری اسلامی ما، تمثال مبارک محمد باشد»[۳]

golmikh-popart-083

این ضمیر ملکی ما که امام بلافاصله پس از جمهوری اسلامی آورده‌اند، جمهوری اسلامی را سخت از خود کرده و حقیقت هم همین است، هیچ نظامی و حتی هیچ جمهوری‌ای اینقدر از آن مردمش نیست که جمهوری ما هست.

و باز این همان چیزی است که مردم آن را با بیان ساده هنری خود بیان کرده‌اند .آنان بلاواسطه و خودجوش با نقش کردن نشان جمهوری اسلامی، تعلق خود را به جمهوری اسلامی و البته تعلق جمهوری اسلامی را به خود نشان می‌دهند .آنهم با شیوه‌ها و دست‌خطهای متنوع، منحصر بفرد و شخصی. قوانینی که ظاهرا نقش نشان جمهوری اسلامی را منحصر به سازمان‌های رسمی دولتی می‌داند، البته شامل این امر نمی شود ، چرا که جمهوری اسلامی خیلی بیشتر از این‌ها متعلق به مثلا صاحب پیراهن دوزی یوسف است.

نکته جالب دیگر آن است که از قضا این امر منحصر به سالهای ابتدایی انقلاب نیز نمی شود و بسیارند نشان‌هایی که در سالهای اخیر بر سر در مغازه‌ها و دیوارها نقش بسته.

به استثنای مواردی که متاسفانه به علت مسلح نبودن نتوانسته‌ام از آن‌ها تصویر بگیرم این‌ها برخی از مصادیق جمهوری اسلامی مردمی ماست :

جمهوری ما

جمهوری ما

 

 

 

 

 

 

 

• بالاهای جبل النور (کوهسنگی سابق)

popart003

 

 

 

 

 

 

 

• میدان شهدا ، ابتدای خیابان شهید هاشمی نژاد.

SP_A0208

popart004

 

 

 

 

 

 

 

• یکی از کوچه‌های منتهی به خیابان آزادی که الان شماره‌اش یادم نیست.

 

 

 

 

 

 

 

• رحل قرآن در یکی از فروشگاه های خواجه مراد!

CIMG84531

 

 

 

 

 

 

 

• و این یکی سر در خانه ای در پس کوچه های خیابان طبرسی…

golmikh-popart-010golmikh-popart-018

 

 

 

 

 

 

 

•  آرم جمهوری اسلامی بر فراز مزار شهیدان در بهشت زهرا سلام الله علیها.

golmikh-popart-011

 

 

 

 

 

 

 

• سر در مدرسه‌ای در کوهسنگی مشهد، انتهای خیابان شهید بهشتی.

golmikh-popart-019

 

 

 

 

 

 

 

• یکی از درهای بقعه‌ی امامزاده سلطان ابراهیم، قوچان.

golmikh-popart-020

 

 

 

 

 

 

 

• ویترای زیبا و قدیمی در یک بقالی کوچک، بجنورد.

golmikh-popart-021

 

 

 

 

 

 

 

• تابلوی زیارت شهدا، گلزار شهدای بجنورد.

golmikh-popart-022

 

 

 

 

 

 

 

• آینه‌کاری آرم جمهوری اسلامی در حرم امامزاده پیرداوود، قمصر کاشان.

golmikh-popart-026 golmikh-popart-025

 

 

 

 

 

 

 

• مزار شهیدی در قبرستان عمومی روستای ابرده، شهرستان طرقبه شاندیز.

golmikh-popart-027

 

 

 

 

 

 

 

 

• روایتی متفاوت از آرم جمهوری اسلامی در امامزاده عبدالله، روستای زیارت، گرگان.

 


[۱] رجوع کنید به ترجمه‌ی تفسیر المیزان-جلد۱- تفسیر سوره‌ی حمد.

[۲] رجوع کنید به مصاحبه‌ی استاد حمیدی طراح آرم جمهوری اسلامی ابران.

[۳] باده‌ی عشق، صفحه‌۸۶، موسسه‌ی تنظیم آثار و نشر آثار امام خمینی (ره).

مطالب مرتبط: الله‌ی که آقا آورد…

حافظــــه‌ی دیواری ۲ (دیوارنوشته‌ها)۱۳۹۹/۳/۱ ۲:۵۳:۵۴

والدین شهیدی با استناد به جمله امام که ((اسلام به شما شهید پروران افتخار می کند )) سر بلندی خود را با این جمله بر پیشانی خانه خویش ، انشاء نموده اند : (( عزیزم اصغر جان با شهادتت افتخار بزرگی نصیب خانواده ات نمودی .))
بعد از گذشت چندین سال، این افتخار همچنان بر تارک اهل آن خانه می درخشد.

golmikh-popart-209
• مشهد، خیابان آیت الله عبادی ، کوچه‌ی شهید رحمانی.

golmikh-popart-207

 

 

 

 

 

 

 

 

• مشهد، بلوار شهید کامیاب، کوچه‌ی درمانگاه حجتی.

و نمونه‌ای دیگر از خانه‌ی یک شهید که با تصویر شهید آراسته شده است.

golmikh-popart-219

 

 

 

 

 

 

 

 

• مشهد، چهارراه خواجه ربیع.

بچه های پایگاه بلال برای جذب نیرو تبلیغ کرده اند . تکنیک آنان فقط این کلیشه و رنگ نیست، بلکه تکیه شان بر سبقت بلال در اذان گویی برای پیامبر اسلام است . آری شعارهای تبلیغاتی هر دوره به ارزشهای رایج آن دوره نگاه می کند.

golmikh-popart-205

 

 

 

 

 

 

 

 

• مشهد، خیابان آیت الله کاشانی ، بعداز کوچه‌ی یخدان.

و نمونه‌ی دیگر از جذب نیروی پایگاه شهید حق بین که قبلا در خیابان شفق مشهد بر دیوار نقش بسته بود.

golmikh-popart-206

 

 

 

 

 

 

 

 

و دیوارهایی که یاد شهیدان و دفاع مقدس را هنوز در زیر فشار زمان و ‌آفتاب بر روی خود حفظ کرده‌اند.

golmikh-popart-216

 

 

 

 

 

 

 

 

• مشهد، خیابان شهید نواب صفوی (پایین خیابان).

golmikh-popart-215

 

 

 

 

 

 

 

 

• مشهد، خیابان شهید نواب صفوی (پایین خیابان)

golmikh-popart-210

• مشهد، خیابان آیت الله عبادی.

golmikh-popart-208

 

 

 

 

 

 

 

 

• مشهد، خیابان آیت الله عبادی.

ما برنده‌ی جنگ هستیم. (امام خمینی)

golmikh-popart-212

 

 

 

 

 

 

 

 

• مشهد، تپل محله.

بکشید ما را، ملت ما بیدارتر می‌شود. (امام خمینی)

golmikh-popart-211

 

 

 

 

 

 

 

 

• مشهد، خیابان آیت الله عبادی، کوچه‌ی کارخانه کبریت.

golmikh-popart-213

 

 

 

 

 

 

 

 

• مشهد، خیابان طبرسی.

golmikh-popart-203

 

 

 

 

 

 

 

 

• تهران، خیابان استخر، کوچه‌ی شهید مظفری خواه.

golmikh-popart-217golmikh-popart-218

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

• مشهد، خیابان شهید نواب صفوی (پایین خیابان)

golmikh-popart-200

 

 

 

 

 

 

 

 

• تهران، خیابان استخر، کوچه‌ی شهید مظفری خواه.

سه دیوار نوشته در سه نقظه از کشور، که به ترتیب یادآور ورود حضرت امام به ایران اسلامی، دوران زعامت ایشان و ارتحالشان است.

golmikh-popart-065

 

 

 

 

 

 

 

 

•سبزوار

golmikh-popart-062

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس از زهــــرا وطن دوســــت شریـــــف

• مشهد، خیابان وحید.

golmikh-popart-201golmikh-popart-202

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس از محدثه فراهانی

• تهران، خیابان استخر.
هنوز البته در گوشه و کنار دیوار نوشته‌هایی از مجاهدین خلق (منافقین) نیز به چشم می‌خورد.

golmikh-popart-221golmikh-popart-222

 

 

 

 

 

 

 

 

• مشهد، خیابان شهید نواب صفوی، پایین خیابان.

golmikh-popart-214

 

 

 

 

 

 

 

 

•گرگان، پشت مسجد جامع.

حافظـــــه‌ی دیواری ۱ (دیوارنگــــاره‌ها)۱۳۹۹/۳/۱ ۲:۵۳:۵۴

– بنی صدر اولین رئیس جمهور و البته نه آخرین خائن. شاید تبلیغات ریاست جمهوری‌اش در سال ۵۸ باشد.

golmikh-popart005golmikh-popart-181

 

 

 

 

 

 

 

 

• مشهد، خیابان مجد.                                                           • گرگان، خیابان ملل.

– رجایی، کسی که هنوز برای تشبیه یک نفر به یک خدمت‌گذار تمام عیار، بهترین گزینه است. شاید این عکس‌ها هم به تبلیغات ریاست جمهوری او در سال ۶۰ برگردد.

golmikh-popart004

 

 

 

 

 

 

 

 

•مشهد، خیابان مجد.                                                             •مشهد، خیابان سناباد.                                                            • مشهد، خیابان آخوند خراسانی (خاکی) .

golmikh-popart-010golmikh-popart-176

 

 

 

 

 

 

 

 

•مشهد، خیابان سجادی.

golmikh-popart-183golmikh-popart-217

 

 

 

 

 

 

 

 

• قمصر کاشان، دیوار بقعه‌ی امامزاده پیرداوود.        • مشهد، خیابان کوهسنگی.

golmikh-popart-173-2

golmikh-popart-173

 

 

 

 

 

 

 

 

• اصفهان، منطقه‌ی ۳، کوچه‌ی آفتاب.

– تصویر تبلیغات سومین انتخابات ریاست جمهوری از چهره‌ی مقام معظم رهبری، حضرت آیت الله العظمی خامنه‌ای.

golmikh-popart-175golmikh-popart-175-2

 

 

 

 

 

 

 

 

• قمصر، کاشان.

golmikh-popart1567

 

 

 

 

 

 

 

 

• اصفهان، سبزه میدان.

– جلال الدین فارسی نیز یکی از کاندیداهای جدی ریاست جمهوری بود.

golmikh-popart-190

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس از محمـــــد متَفق

• فریمان، میدان امام خمینی، دیوار ساختمان شهرداری.

– تمثال شهیدان والامقام و مجاهد سید مجتبی نواب صفوی، سید محمدرضا سعیدی، آیت الله غفاری، آیت الله سید محمد باقر صدر که بر دیوار مدرسه‌ای در خیابان علوی کاشان نقش بسته است.

golmikh-popart-177

golmikh-popart-178

golmikh-popart-179

golmikh-popart-180

golmikh-popart-191

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

• کاشان، خیابان علوی، مدرسه‌ی شهید سعیدی.

– بهشتی، کسی که خود به تنهایی یک ملت بود.

golmikh-popart011

 

 

 

 

 

 

 

 

•مشهد، کوچه شوکت‌الدوله، دیوار حسینیه‌ی کاشمری‌ها.

– و تمثال شهیدانی که نمونه‌های آن‌ها بسیار است…

golmikh-popart-001golmikh-popart-192

 

 

 

 

 

 

 

•مشهد، کوچه‌ی شفق.                                                                  •مشهد، خیابان سناباد.                                                         • مشهد، خیابان شهید مطهری جنوبی.

golmikh-popart-194

 

 

 

 

 

 

 

 

• مشهد، خیابان آیت الله عبادی.

golmikh-popart155

golmikh-popart154

 

 

 

 

 

 

 

 

• مشهد، دریادل، خیابان هاتف.

golmikh-popart156

 

 

 

 

 

 

 

 

• مشهد، خیابان خرمشهر، دارخوین.

golmikh-popart-185

golmikh-popart-184

golmikh-popart-187

golmikh-popart-186

golmikh-popart-195

golmikh-popart-188

golmikh-popart-189

golmikh-popart151

golmikh-popart-193

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس از مرجانــــــــه رنجبـــــــــر

• تهران، بهشت زهرا سلام الله علیها.

– معلم تاریخ، مجاهد شهید، دکتر علی شریعتی.

golmikh-popart-182

 

 

 

 

 

 

 

 

– رجوی: سرکرده‌ی فراری و قهرمان پوشالی گروهک مجاهدین خلق. تصاویری یادگاری از روزهای تکاپوی منافقین برای جذب و سازمان‌دهی جوانان مشهدی در سال‌های ۵۷ و ۵۸، خصوصاً در خیابان‌های دانشجوخیز!

golmikh-popart007

 

 

 

 

 

 

 

 

•مشهد، خیابان سلمان.                                                                     •مشهد، خیابان دانشسرا.

 


مطالب مرتبط: سیمای مسیحایی ۲ (شابلون‌ها)

حافظـــــه‌ی دیواری (گرافیتــــــی‌های انقلاب ما)۱۳۹۴/۳/۲ ۴:۱۴:۴۲

اگر یک روز که می‌خواهیم در راه بازگشت از محل کار مثل هر روز از خیابان اصلی به فرعی بپیچیم، مثل همیشه مسجد را رد کنیم و بعد در انتهای چند کوچه‌ی پایین‌تر به خانه برسیم، ناگهان متوجه شویم که ورودی اولین فرعی با زنجیر بسته شده، یک دکه‌ی نگهبانی گذاشته‌اند و برای ورود به کوچه بلیط می‌فروشند و تازه وقتی وارد می‌شویم ببینیم در کمرکش کوچه، روی دیوار یکی از خانه‌ها شیشه کشیده‌اند و از اطراف، آن را نورپردازی کرده‌اند و جلوی آن زنجیر طلایی یا طناب مخملی سرخ کشیده‌اند تا کسی به آن نزدیک نشود، شاید تازه متوجه شویم که دیوار نوشته روی آن آنقدر مهم است که باید به شکلی حفظ، و برای نسل آینده از آن نگهداری شود، یا متوجه شویم بر دیوار دیگری از کوچه، تصویری از چهره‌های انقلابی یا حتی ضدانقلابی(!) نقش بسته که می‌تواند سندی پرارزش برای ثبت تاریخ انقلابمان باشد.

بسیارند دیوار نوشته‌هایی که توسط مردم نوشته شده است تا با افتخار نشان دهند که این خانه، خانه‌ی یک شهید است یا به همه‌ی دنیا بفهمانند که در جنگ پایداری خواهند کرد، یا یکدیگر را به رفتن به جبهه و تبعیت از امر امام دعوت کنند و یا تصویر و جملات امام و شهیدان را نصب‌العین هر روز رهگذران قرار دهند…و ما این همه گرافیتی با عظمت و ریشه‌دار را به جای بازسازی، رنگ زده‌ایم و پر از لوزی‌ها و مربع‌های زرد و آبی کرده‌ایم.
شاید اگر برخی صاحبخانه‌ها مردانگی نکرده بودند و پای شعار و شابلون روی دیوارشان نایستاده بودند، امروز همین چند دیوارنوشته هم باقی نمانده بود.

درباره‌ی این دیوارها می‌شد و البته هنوز هم می‌شود چند کار کرد. اول شناسایی و ضبط نمونه، دوم پژوهش میدانی و تدوین تاریخ شفاهی هر دیوار. مثلا اینکه این دیوار را چه کسی، چه هنگامی و در چه شرایطی خلق کرده؟ چه کارکردهایی در محلّه داشته؟ چه خاطراتی از این دیوار و خالقش موجود است؟ خالق اثر کجاست و چه می‌کند و… سوم دسته‌بندی و برنامه‌ریزی برای ترمیم و تکنیک‌های احیا، چهارم ترمیم آن‌هایی که ممکن است و پنجم انتقال دیوارهایی که دارای ویژگی‌های برتری نسبت به سایرین هستند به موزه. بدیهی است برخی از دیوارها هم که از ویژگی‌های بسیار کمتری برخوردارند در این برنامه نخواهند گنجید و البته زحمت بسیاری از این دیوارها را مدیران زیباسازی شهری کشیده‌اند تا برای نسل‌های آینده مشکل احیاء و انتقال پیش نیاید!

دیوارها اگر گلی و آجری هم باشند، سنگ صبور اتفاقات گذشته‌اند و با نگاهی به آنها می‌توان چهره‌ها و خاطرات تلخ و شیرین فراوانی را به یاد آورد.
دیوارها صبورند و حافظه بلندمدتشان قابل اعتماد است. به جز چهره‌ی یک نفر که مردم یک شبه آن را از دیوارها زدودند، دیوارها تمام این امانت‌ها را به خوبی نگاه داشته‌اند .
به هر حال دیوارها خود به خود اصراری برسانسور اطلاعاتشان ندارند، چرا که می‌دانند گذشت زمان بر قبح چهره‌ی بدکاران و عزت سیمای نیکان خواهد افزود و این خود یکی از سنت‌های سراسر عبرت تاریخ است .

وَ لِیُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ یَمْحَقَ الْکافِرِینَ/ال عمران۱۴۱

پیام تاریخی حضرت امام خمینی رحمة الله علیه به هنرمندان

بسم الله الرحمن الرحيم

خون پاك صدها هنرمند فرزانه در جبهه‌هاي عشق و شهادت و شرف و عزت سرمايه زوال‌ناپذير آن گونه هنری است كه باید، به تناسب عظمت و زیبایی انقلاب اسلامی، همیشه مشام جان زیبا پسند طالبان جمال حق را معطر كند. تنها هنری مورد قبول قرآن است كه صیقل دهنده اسلام ناب محمدی - صلی الله علیه و آله و سلم - اسلام ائمه هدی - علیهم السلام - اسلام فقرای دردمند، اسلام پابرهنگان، اسلام تازیانه خوردگان تاریخ تلخ و شرم آور محرومیت‌ها باشد.

هنری زیبا و پاك است كه كوبنده سرمایه‌داری مدرن و كمونیسم خون‌آشام و نابود كننده اسلام رفاه و تجمل، اسلام التقاط، اسلام سازش و فرومایگی، اسلام مرفهین بی‌درد، و در یك كلمه " اسلام آمریكایی " باشد.هنر در مدرسه عشق نشان دهنده نقاط كور و مبهم معضلات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، نظامی است. هنر در عرفان اسلامی ترسیم روشن عدالت و شرافت و انصاف، و تجسیم تلخكامی گرسنگان مغضوب قدرت و پول است.هنر در جایگاه واقعی خود تصویر زالوصفتانی است كه از مكیدن خون فرهنگ اصیل اسلامی، فرهنگ عدالت و صفا، لذت می‌برند.

تنها به هنری باید پرداخت كه راه ستیز با جهان‌خواران شرق و غرب، و در راس آنان آمریكا و شوروی، را بیاموزد. هنرمندان ما تنها زمانی می‌توانند بی‌دغدغه كوله بار مسوولیت و امانتشان را زمین بگذارند كه مطمئن باشند مردمشان بدون اتكا به غیر، تنها و تنها در چهارچوب مكتبشان، به حیات جاویدان رسیده‌اند. و هنرمندان ما در جبهه‌های دفاع مقدسمان این گونه بودند، تا به ملا اعلا شتافتند. و برای خدا و عزت و سعادت مردمشان جنگیدند؛ و در راه پیروزی اسلام عزیز تمام مدعیان هنر بی‌درد را رسوا نمودند. خدایشان در جوار رحمت خویش محشورشان گرداند.

30/6/67
روح الله الموسوی الخمینی
صلوات